معنی مدبر
5 بازدید
[ مُ بَ ] (ع ص) پشت داده شده؛ یعنی کسی که دولت و بخت او را پشت داده باشد؛ یعنی برگشته باشد. (از غیاث اللغات). بخت برگشته. بدبخت. نامقبل. نعت مفعولی است از ادبار. رجوع به ادبار شود: زندگانی سلطان دراز باد هرگز به خواطر کسی نگذشته بود از این مدبرک این آید. (تاریخ بیهقی ص ۶۹۹). یک زمان دستاویز بکرده، پس پشت داده و به هزیمت برگشته تا مدبران حریص تر درآیند و پندارند که من به هزیمت شدم. (تاریخ بیهقی ص ۴۳۵). مدبری را زیادتی است به جاه مقبلی را ز بخت نقصانی است.مسعودسعد. کز کج نرود کار من مدبر منحوس کاین طالع منحوسم کجرو سرطان است. مسعودسعد. مدبر بزاد خصمش و گوید که مقبلم بر خویش این لقب به چه یارا برافکند. خاقانی. مثل عطاردی چرا چون مه نو نه مقبلی طالع تو اسد چرا چون سرطان تو مدبری. خاقانی. مدبر نکند کار به گفت عاقل هرگز نشود به حیله مدبر مقبل. (سندبادنامه ص ۱۱۵). اینچنین مدبر همی خواهد که او گنج یابد تا رود پایش فرو.مولوی. چون می پر زهر نوشد مدبری از طرب یکدم بجنباند سری.مولوی. می دمد در گوش هر غمگین بشیر خیز ای مدبر ره اقبال گیر.مولوی. به دوزخ برد مدبری را گناه که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه.سعدی. مگو ملک را این مدبر بس است مدبر مخوانش که مدبر کس است.سعدی. که این مدبر اندر پی ما چراست نگونبخت جاهل چه درخورد ماست. سعدی. || (اِ) حلقهٔ دوتاشده و خمیده. (ناظم الاطباء). حلقه ای مدور یا نزدیک به تدویر و یا به شکل دل که چون به یک طرف آن فشار دهند قسمتی از آن تو می رود و راه برای رفتن حلقهٔ دیگر در آن بازمی شود. غالباً به سر بند ساعت مدبری می بستند. (فرهنگ فارسی معین).[ مُ بِ ] (ع ص) پشت دهنده و سپس رونده. (آنندراج). پس رونده. (فرهنگ خطی). عقب رونده. (فرهنگ فارسی معین). آنکه پشت می دهد سپس می رود. (ناظم الاطباء). || نافرمانی کننده. عاصی. (فرهنگ فارسی معین): ادبر الامر؛ ولی لفساد، ادبر الرجل، ولی، فهو مدبر. (از متن اللغة). || آنکه دوتا می کند پشت خود را. || کسی که اعمال وی اثر بد کند و بعکس نتیجه بخشد. رجوع به مُدبَر و رجوع به معنی بعدی شود. || ضد مقبل. بدبخت. برگشته بخت. خداوند ادبار. (ناظم الاطباء). رجوع به مُدبَر شود.[ مُ دَبْ بَ ] (ع ص) پرورده شده. || تدبیرکرده شده. || بنده ای که پس از مرگ صاحب خود آزاده شود. (غیاث اللغات). آن بنده که به موت خداوند آزاد گردد. (دستورالاخوان). آنکه به مرگ خواجه آزاد شود. (مهذب الاسماء). بنده ای که از پس صاحبش آزاد شود، که آزادیش متعلق به مرگ صاحبش باشد، چنانکه خداوندگارش گفته باشد: پس از مرگ من تو آزادی. (از تعریفات): بندیش که مردم همه بنده به چه رویند تا مولی بشناسی و آزاد و مدبر.ناصرخسرو. باکی نبود گواهی کسانی که مکاتب و مدبر باشند. (ترجمهٔ النهایهٔ طوسی از فرهنگ فارسی معین). || در طب و داروسازی، پرورده. عمل آورده : بباید دانست که اصل اندر شناختن داروهاء دیگر است که نخست داروها را مدبر کنند پس ترکیب کنند و تدبیر هر یک از داروها دیگر است اما تدبیر بعضی سنگها چون شادنه و توتیا و مرقشیث و سنگ سرمه آن است که آب سود کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بگیرند انذروت مدبر و نشاسته. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ مُ دَبْ بِ ] (ع ص) تدبیرکننده. صاحب تدبیر. (غیاث اللغات). چاره گر. تدبیرگر. (یادداشت مؤلف). کارگردان. ناظم امور. کارگزار. کارساز. نعت فاعلی است از تدبیر. رجوع به تدبیر شود: مدبری که سنگ منجنیق را بدارد اندرین هوا دهای او.منوچهری. سرهنگ بوعلی کوتوال پیش خداوندزاده باشد مشیر و مدبر کارها. (تاریخ بیهقی ص ۴۴۰). بی دانشان اگر چه نکوهش کنندشان آخر مدبران سپهر مدورند.ناصرخسرو. ای هفت مدبر که بر این پرده سرایید تا چند چو رفتید دگرباره برآیید.ناصرخسرو. هان تا سررشتهٔ خرد گم نکنی کآنان که مدبرند سرگردانند.خیام. مدبر که قانون بد می نهد ترا می برد تا به آتش دهد.سعدی. مگو ملک را این مدبر بس است مدبر مخوانش که مدبر کس است.سعدی. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرت ایشان مشورت کردند. (گلستان سعدی). || زیرک. هوشیار. خردمند. (ناظم الاطباء). خداوند رای. صاحب اندیشه. (فرهنگ فارسی معین). || حاکم. فرمانروا. مرشد. راهنما. خداوند. صاحب. || پایان کار نگرنده. (ناظم الاطباء). که در عاقبت امور نظر کند. (از متن اللغة). رجوع به تدبر شود. || پیشکار و مشاور. (فرهنگ فارسی معین). - مدبران فلک؛ کنایه از سبعهٔ سیاره است. (از انجمن آرا) (از برهان قاطع). رجوع به سیارات و سبعهٔ سیاره شود. - مدبر اعظم؛ وزیر و ناظم امور عامه. (ناظم الاطباء). - مدبر اول؛ در فلسفه کنایه از ذات باری تعالی است. رجوع به فرهنگ علوم عقلی شود.
کلمات همقافیه با «مدبر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر