معنی مدارج
5 بازدید
[ مَ رِ ] (ع اِ) درجه ها. پایه ها. رتبه ها. پله ها. زینه ها. درجات. مراتب. (ناظم الاطباء). در فارسی به معنی مراتب و درجات و پله ها مستعمل است : همواره در مدارج علو و معارج سمو متصاعد و مترقی باد. (سندبادنامه ص ۲۱۶). چه عالمیان در منازل و معارج و مراتب و مدارج متفاوت قدر اند. (سندبادنامه ص ۴). ولاة و امرا را مدارج است. (سندبادنامه ص ۶). || جِ مدرج. (از اقرب الموارد). رجوع به مَدرَج شود. || جِ مدرجة. (اقرب الموارد). رجوع به مَدَرجَة شود. - مدارج کمال؛ در فلسفه، مراحلی که در راه کمال و استکمال پیموده شود. (مصنفات باباافضل ج ۱ رسالهٔ ۱ ص ۴۹) (از فرهنگ علوم عقلی).
کلمات همقافیه با «مدارج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر