معنی مخلص
13 بازدید
[ مُ لِ ] (ع ص) اخلاص کننده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بی ریا و سمعهٔ در عمل. خالص و صاف و پاک و بی غش و صادق و دوست حقیقی و بی نفاق و مطیع و فرمانبردار. (از ناظم الاطباء). صمیم. بی ریا:[ مُ لَ ] (ع ص) خالص کرده شده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خالص کرده شده و ناآلوده و ناملوث. (ناظم الاطباء). و رجوع به اخلاص و مادهٔ قبل شود. || مختار. و در قرآن کریم آمده است: {/Bإِنَّهُ مِنْ عِبََادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ ۲۰-۲۳۱۲:۲۴/}. (از اقرب الموارد). || کسی که خدای تعالی وی را از شرک و معاصی پاک کرده است. (از تعریفات جرجانی).[ مَ لَ ] (ع اِ) جای خلاص. (از غیاث) (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ملجأ و پناهگاه و جای رهائی و جای فرار و گریز. (ناظم الاطباء). محل خلاص و رهائی. راه نجات. مفر و گریزگاه : عذرهای نغز و دفع های شیرین می نهد و مخرجهای باریک و مخلص های نادر می جوید. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۴۱). هر چند وجه تدارک اندیشید مخلص ندید. (کلیله و دمنه ایضاً ص ۲۴۳). روباه گفت: مخلص و مهرب نزدیک و مهیا. (کلیله و دمنه ایضاً ص ۲۵۴). تو ندانی که طلب مخلص از ورطهٔ هلاک... فاضلتر امتنانی است. (کلیله و دمنه ایضاً ص ۳۲۹). امیر سیف الدوله در چارهٔ این کار و طریق مخلص و وجه مخرج این حادثه فروماند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۹۲). گفت این حادثه جز بقهر به مخلص نتوان رسانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۷). صد ره و مخلص بود از چپ و راست از قضا بسته شود کو اژدهاست.مولوی. در یکی گفته ریاضت سود نیست اندر این ره مخلصی جز جود نیست. مولوی. هر پیمبر امتحان را در جهان همچنین تا مخلصی میخواندشان.مولوی. || محل اتمام. (غیاث) (آنندراج): نا کسان را ترک کن بهر کسان قصه را پایان بر و مخلص رسان.مولوی. پیش از آن کاین قصه تا مخلص رسد دود گندی آمد از اهل حسد.مولوی. || در نظم و نثر، گریزگاه. جائی که نویسنده یا شاعر بمناسبت ممدوح خود را می ستاید. جائی که دعا و ثنای شاعر بیان می شود. جای گریز شاعر به مقصود. آنجا که شاعر مقصود خود را با رعایت تناسب معنی و سلاست لفظ بیان می کند: و دیباچهٔ عمر خود را به ذکر بعضی از مفاخر ذات و معالی صفاتش مطرا گردانیدم و در مقطع هر بابی مخلصی دیگر به دعا و ثنای زاهرش اطاب اللََّه نشره... پدید آوردم. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۸). || به اصطلاح شعرا تخلص، یعنی لقبی که شاعر برای خود اختیار می کند و آن را در آخرین بیت از غزل خود ذکر می کند و آن بیت را شاه بیت می نامند. (ناظم الاطباء). رجوع به تخلص شود. || کلمه ای است که در کوتاهی سخن استعمال می کنند. (ناظم الاطباء). - مخلص کلام؛ بالجمله. بالاخره. خلاصه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مخلص سخن؛ خلاصهٔ کلام. خلاصهٔ سخن. سخن کوتاه : مخلص سخن آن است که مولانا از مردم رذل طمع می کرده و قوت طامعهٔ او بر عکس طالعش بود. (مجالس النفائس ص ۱۶). || (اِمص) به معنی رهائی و خلاصی. (غیاث) (آنندراج).[ مُ خَ لْ لِ ] (ع ص) ویژه و بی آمیغ کننده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || رهاننده. (غیاث). نجات دهنده و رهاکننده و خلاص نماینده. (ناظم الاطباء). || خلاصه کننده.[ مُ خَ لْ لَ ] (ع ص) آزاد و رهانیده شده و پاک کرده شده و خلاص کرده شده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به خلاص شود.[ مُ لِ ] (اِخ) از اسم های خداوند عالم جل شأنه می باشد زیرا که اختیار می کند و برمیگزیند بنده را برای رسالت. (ناظم الاطباء).[ مُ خَ لْ لِ ] (اِخ) لقب حضرت مسیح (ع). (از اقرب الموارد) (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به مسیح شود.[ مُ لِ ] (اِخ) دهی از بخش قشم است که در شهرستان بندرعباس واقع است و ۲۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «مخلص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لص» برای سرودن شعر