معنی واژه محجمة
3 بازدید
[ مِ جَ مَ ] (ع اِ) شیشهٔ حجامت. (مهذب الاسماء). شاخ حجامت. (از منتهی الارب). کپه. شیشهٔ حجام. محجم. (یادداشت مرحوم دهخدا). شیشهٔ حجام یا کدوی حجام که در آن خون میکشد و حجامت در این جا به معنی استره زدن است برای خون کشیدن. (غیاث) - استرهٔ حجامت. (غیاث). آلت حجامت کردن و آن استره ای باشد کوچک که به هندی پچهنه گویند.[ مَ جَ مَ ] (ع اِ) جایی که حجامت کنند... ج، محاجم. (منتهی الارب). حجامتگاه از پشت. جای حجامت از پشت. (یادداشت مرحوم دهخدا). موضعی که در آن حجامت کنند.