معنی واژه محجم
6 بازدید
[ مِ جَ ] (ع ص) رقیق و تنک. - (اِ) شاخ و شیشهٔ حجامت. محجمه. - نیشتر حجامت. (منتهی الارب). تیغ. ج، محاجم. - حجامتجای. حجامت گاه. جائی که حجامت کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا). محجمة. جای حجامت. جای شاخ در پس گردن. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ جِ ] (ع ص) نعت فاعلی از احجام. رجوع به احجام شود.[ مُ جَ ] (ع ص) نعت مفعولی از احجام. کسی که پس پا می شود و بازمی ایستد از کسی. (ناظم الاطباء). بازایستاده و پس پا شده از بیم. (از منتهی الارب). جبان و ضعیف القلب. (ناظم الاطباء). بازایستاده از بیم و خوف : گفت زندگانی ملک اسلام دراز باد اینها در این مجلس بزرگ و این حشمت از حد گذشته از جواب عاجز شوند و محجم گردند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۱).