معنی واژه محجن
5 بازدید
[ مُ جَ ] (ع ص) گیاه خرد و ضعیف. (ناظم الاطباء). گیاه ریز که برگ برآرد. (آنندراج).[ مِ جَ ] (ع اِ) عصای کج. (منتهی الارب). و هر چوبی که سرش خمانیده و کج کرده باشند مانند چوگان و جز آن. ج، محاجن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چوگان. (غیاث) (دهار). صولجان : پدید آمد هلال از جانب کوه بسان زعفران آلوده محجن.منوچهری.[ مِ جَ ] (اِخ) ابن الادرع الاسلمی صحابی است و در آغاز ساکن مدینه بود سپس به بصره آمد و نقشهٔ مسجد آن شهر را کشید. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۷).