معنی واژه محجر
7 بازدید
[ مَ جَ ] (ع اِ) حرام. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). هر چیز حرام و ممنوع. (ناظم الاطباء). - مُحَجَّر. نرده. دارافزین. حائلی که جلو ایوان قرار دهند. رجوع به مُحَجَّر شود. - محجر ساختن؛ نرده و دارافزین ساختن.[ مِ جَ / مَ جِ ] (ع اِ) بوستان. (منتهی الارب). بوستان و باغ که دارای اشجار باشد. (ناظم الاطباء). - چشم خانه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). کاسهٔ چشم. حدقهٔ چشم : بجای وهم یکی تیر دیده در دل خویش بجای دیده یکی نیزه دیده در محجر. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۲۷). - چشم نمایان از برقع. - گوشهٔ چشم که از نقاب زنان و پیچهای عمامهٔ مردان نمایان باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - گرداگرد دیه. (مهذب الاسماء). ج، محاجر. گرداگرد ده و منه محاجر اقیال الیمن و هی الاحماء و کان لکل واحد حمی لایرعاه غیره. (منتهی الارب). علف زاری که حکام برای چهارپایان خود از غیر منع کنند، و از آن است محاجر ملوک الیمن. (ناظم الاطباء). - حرام. (منتهی الارب).[ مُ حَ جْ جَ ] (ع ص) ماه هاله دار و خرمن کرده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). ماه که شایورد دارد. - شتری که گرداگرد چشم وی را با آهن مدور داغ کرده باشند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). - (اِ) نرده ای که در پیش در اطاق و یا در جلو صفه و ایوان سازند. (ناظم الاطباء). دارابزین. دارافزین. دست انداز. مَحْجَر. - (ص) سخت گردیده مانند سنگ. - به سنگ برآورده. سنگ چین شده : ...نفس شهر قم از برای باغات و بساتین از برای آنک در زمستان در چاههای محجر نهند. (تاریخ قم ص ۴۲). - محجور و ممنوع. - محجر ساختن؛ محجور و ممنوع کردن : اگر از کتاب لعنی و سبی نسبت به صحابهٔ کبار مشهود افتد مؤاخذهٔ شدید کنم و کتابها محجر سازم. (المآثر والآثار ص ۱۳۱).[ مُ حَ جْ جِ / جَ جْ جَ ] (اِخ) آبی است و گویند موضعی است. (منتهی الارب). جایی است در اقیال حجاز و گویند در دیار طی. (از معجم البلدان).