معنی واژه محجل
9 بازدید
[ مُ حَ جْ جَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مادهٔ حِجل به معنی سپیدی. رجوع به حجل شود: فرس محجل؛ اسبی که هر چهار دست و پای وی سفید باشد. (منتهی الارب). اسب سرخ رنگ یا سیاه که هر چهار پای او سفید باشد. (غیاث). اسبی که چهار دست و پای وی سپید باشد آن را محجل الاربع گویند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۰). اسبی که دو پای وی سپید باشد محجل الرجلین گویند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۰). اسبی که سپیدی فقط در پای راست وی باشد محجل الیمنی خوانند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۰). اسبی که سپیدی در پای چپ وی باشد محجل الرجل الیسری خوانند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۰). و اسبی که سپیدی در دو دست و یک پای آن باشد محجل الثلاث خوانند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۰): حبذا اسبی محجل مرکبی تازی نژاد نعل او پروین نشان و سم او خاراشکن. منوچهری. و در زیر ران آورد اغری محجلی عقیلی نژاد. (سندبادنامه ص ۲۵۱). - اَغَرِّ محجل؛ سپید و رخشان. پرفروغ و تابناک : مطربان میزدند و میخواندند و روزی اغر محجل پیدا شد و شادی و طرب در پرواز آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۲). رجوع به اَغَرّ شود. - ضرع محجل؛ پستان ناقه که داغ پستان بند وی سپید باشد. (منتهی الارب). - آنکه دست و پایش از اثر وضو سپید گردد. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ جِ ] (ع ص) آنکه بند از دست چپ شتر برداشته بر دست راست وی نهد. (آنندراج) (از منتهی الارب). کسی که بند بر دست راست شتر می نهد. (ناظم الاطباء).