معنی مجروح کردن
6 بازدید
[ مَ کَ دَ ] (مص مرکب) خستن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خسته کردن. زخم زدن. زخمی کردن : جنازهٔ تو ندانم کدام حادثه بود که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح. کسائی. گر ز سقف خانه چوبی بشکند بر تو افتد سخت مجروحت کند.مولوی. خلقی به تیغ غمزهٔ خونخوار و لعل لب مجروح می کنی و نمک می پراکنی.سعدی. هر روز باد می برد از بوستان گلی مجروح می کند دل مسکین بلبلی.سعدی.
کلمات همقافیه با «مجروح کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر