معنی مجرد
6 بازدید
[ مُ جَ ر رَ ] (ع ص) برهنه. عریان. (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - فلان حسن المجرد؛ فلان در برهنگی خوش و آکنده گوشت است. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). - برکشیده (تیغ). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سیف مجرد؛ شمشیر کشیده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب): که استاد با ذوالفقار مجرد به هر حربگه بر یمین محمد.ناصرخسرو. - تارک دنیا. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). عاری از قید و شرط و لواحق و ضمائم و پاک از عوارض ... و مجرد کسی است که خود را از تمام علائق مادی دور نگهدارد. (از فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی ص ۵۲۸). مجرد کسی است که قطع علائق از متاع و بهره های دنیوی کرده باشد و خود را از ادناس و رذائل اخلاقی پاک و منزه کرده باشد و ترک مال و منال نموده و خود را برای سیر الی اللََّه آماده کرده باشد. (فرهنگ مصطلحات عرفاء سیدجعفر سجادی ص ۳۴۹):[ مُ جَ رْ رِ ] (ع ص) آن که باز کند پوست را. (آنندراج) (از منتهی الارب). آن که پوست برمی کند. (ناظم الاطباء). - برهنه کننده. (آنندراج) (از منتهی الارب). آنکه برهنه می کند. (ناظم الاطباء).[ مِ رَ ] (ع اِ) آلتی جراحی برای پاک کردن دندانها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آلتی که بدان دندانها راپاک کنند. ج، مجارد. (از اقرب الموارد). - آلتی چون داس برای تراش دادن درخت از شاخه ها و نخل از خوص و مانند آن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - آلت خراطان برای خراطی کردن چوب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مجرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر