معنی مجرد کردن
6 بازدید
[ مُ جَ رْ رَ کَ دَ ] (مص مرکب) برهنه کردن. عریان کردن. معری کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مجرد شود. - تنها کردن. جدا ساختن. منفرد ساختن. - خود را از خود مجرد کردن؛ سلب اراده از خود کردن. از حب ذات و هوای نفس رستن : اگر راه حقت باید، ز خود خود را مجرد کن ازیرا خلق و حق نبود به هم در راه ربانی. سنائی.
کلمات همقافیه با «مجرد کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر