معنی مجاورت کردن
6 بازدید
[ مُ وَ / وِ رَ کَ دَ ] (مص مرکب) مقیم شدن. اقامت گزیدن. بسر بردن : روزها بر سر خاکش مجاورت کردم. (گلستان). و رجوع به مجاورت و مجاورة شود.
کلمات همقافیه با «مجاورت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر