معنی مجاوری
4 بازدید
[ مُ وِ ] (حامص) مجاور بودن. مقیم بودن. معتکف بودن : دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت. سعدی. و رجوع به مجاورشود. - مجاوری کردن؛ اقامت کردن. اعتکاف کردن : خاطر خاقنی از آن کعبه شناس شد که او در حرم خدایگان کرده به جان مجاوری. خاقانی. - مجاورت و همسایگی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مجاوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر