معنی متهور
7 بازدید
[ مُ تَ هَ وْ وِ ] (ع ص) آن که در چیزی به بی باکی افتد. (آنندراج). گستاخ و بی باک و بی پروا. (ناظم الاطباء). درافتاده در چیزی به بیباکی. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). دلیر. بی باک. بی پروا. جسور. گستاخ. بی باکی کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): این پسر بقیةالوزراء که جباری بود از جبابره و مردی فاضل و با نعمت و آلت و عدت و حشمت بسیار اما متهور بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۱). رسول به درگاه آمد از آنِ ترکمانان مردی پیربخاری دانشمند و سخنگوی نامه ای داشت به خواجهٔ بزرگ سخت به تواضع نبشته و گفته که ما خطا کردیم، در متوسط و شفیع و پایمرد سوری را کردن که وی متهور است. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۹۰). زن گفت ای ظالم متهور برخیز. (کلیله و دمنه). اگر خار در چشم متهوری مستبد افتد و در بیرون آوردن آن غفلت برزد بی شبهت کور شود. (کلیله و دمنه). و سنتهای مذموم که ظلمه و متهوران نهاده بودند بیکبار محو کرد تا خلایق روی زمین آسوده و مرفه پشت به دیوار امن و فراغت آوردند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۱ -۱۲). سلطان علاءالدین پادشاهی متهور جبار، قهار و بی رحم بود. (سلجوقنامهٔ ظهیری چ خاور ص ۴۷). آن قلعه را چندال بهور داشت و او از متهوران هند بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۱۵). و رجوع به تهور شود. - شوخ اندرحرب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن که حمله می برد و می تازد و بناگهان قصد چیزی میکند و بر آن حمله مینماید. - آنکه می لغزد و سهو و خطا میکند. - بی اندیشه و فکر. (ناظم الاطباء). - بنای فرو دریده و خراب و ویران گشته. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - گذشته بیشتر از شب و یا زمستان. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - مأخوذ ازتازی، تند و تیز و شدید و غضبناک و خشمگین. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «متهور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر