معنی متنفر
7 بازدید
[ مُ تَ نَ فْ فِ ] (ع ص) رمنده و نفرت کننده. (غیاث) (آنندراج). نفرت دارنده و کراهت دارنده و گریزان و بیزار. (ناظم الاطباء). رجوع به تنفر شود. - متنفر شدن؛ گریزان شدن. رمیدن : چند روز پیش او مقیم بود بعد از آن به خیالی از پیش او متنفر شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹۱). من آزموده ام این رنج و دیده ام سختی ز ریسمان متنفر شود گزیدهٔ مار.سعدی. قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان میرفت.حافظ. - متنفر گردیدن؛ متنفر شدن : وحشیان صحرا که با جنس انس انس داشتند از ایشان متنفر گشتند. (لباب الالباب چ سعید نفیسی ص ۱۸). نه چندانکه مردم از او متنفر گردند. (سعدی، مجالس ص ۲۶).
کلمات همقافیه با «متنفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر