معنی متقاطع
7 بازدید
[ مُ تَ طِ ] (ع ص) از هم دیگر برنده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جدا شونده یکی از دیگری. هر دو چیزی که به هم برسند و سپس از هم جدا گشته یکدیگر را قطع کنند. خاجی شکل و صلیبی شکل. (ناظم الاطباء). آنچه که به چیزی دیگر برسد و آن را قطع کند. (فرهنگ فارسی معین): دو شعاع چشم بر یکدیگر متقاطع همی گردد. (قراضهٔ طبیعیات ص ۳۲). و رجوع به تقاطع شود. - جدول کلمات متقاطع؛ در اصطلاح مطبوعات امروز جدولی است شطرنجی (نه به تعداد خانه های شطرنج) که در خانه های عمودی و افقی آن باید از قرائن و اشاراتی که تهیه کنندهٔ جدول اعلام دشته است حروفی را بدست آورد و جای داد تا کلمات منظور بدست آید.<۵۳۰۶۴۰۱۳۰۱۲۰۲۰۱۰۱>... - خطهای متقاطع؛ خطهای بریکدیگر گذشته. دو خط متقاطع دو پاره خط را گویند که بیکدیگر برسند و هم را قطع کنند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - متقاطع شدن؛ تقاطع کردن. یکدیگر را قطع کردن. (فرهنگ فارسی معین): چه شعاع چشم راست سوی چپ رود و آن چپ سوی راست و متقاطع شود بر یک نقطه. (قراضهٔ طبیعیات ص ۱۰۰، از فرهنگ فارسی معین).و رجوع به تقاطع و دیگر ترکیبهای آن شود. - متقاطع گردیدن (گشتن)؛ متقاطع شدن. (فرهنگ فارسی معین): این شعاعات بر یک نقطه متقاطع گردند. (قراضهٔ طبیعیات ص ۹۹، از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به تقاطع و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «متقاطع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طع» برای سرودن شعر