معنی مالیده شدن
4 بازدید
[ دَ / دِ شُ دَ ] (مص مرکب) گوشمال یافتن. تنبیه و مجازات شدن. سرکوب شدن. منکوب شدن. شکست خوردن : و به جنگ علی تکین رفت و به دبوسی جنگ کردند و علی تکین مالیده شد و از لشکر وی بسیار کشته آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۵). و رجوع به مالیدن و مالیده شود. || پایمال شده. از هستی ساقط شده. از بین رفته : گفت این چه بود که ما کردیم لعنت خدای براین عراقیک باد، فایده ای حاصل نیامد و چیزی به لشکر نرسید و شنودم که رعایای آن نواحی مالیده شدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۶۸). || له کرده. له شده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و نشان او آن است که نرم و سپید بود و زود مالیده شود و آنچه نر باشد... سخت باشد و دشخوار مالیده شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «مالیده شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر