معنی ماسکه
5 بازدید
[ سِ کَ / کِ ] (ع ص، اِ) ماسکة. مؤنث ماسِک. نگاهدارنده. بازدارنده : سلطان چون از معرکه بازگشت ماسکهٔ سکون از دست شده و جاذبهٔ قرار با فرار بدل گشته. (جهانگشای جوینی). این سخن چنان بر دل خان اثر کرد که ماسکهٔ ثبات و سکون متحرک شد. (جهانگشای جوینی). از آن جماعت که ماسکهٔ عقلی عنان گیر ایشان بوده است... (جهانگشای جوینی). - ماسکه نداشتن؛ حالت خودداری نداشتن، و در کسی گویند که ضبط خود نتواند. (ناظم الاطباء). || قوه ای که غذا را در مدت طبخ و هضم هاضمه نگهداری می کند: جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه بباید تا تن به صلاح آید. (کتاب المعارف ص ۱۳). اکنون از غذاهای دنیا امساک باید تا معدهٔ غذایی دینی را اشتها و جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه پدید آید. (کتاب المعارف ص ۱۳). و رجوع به ترکیبات همین کلمه و قوه و ترکیبهای آن شود. - قوت ماسکه؛ قوهٔ ماسکه اندر لیفهاست که به وریب نهاده است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ترکیب بعد شود. - قوهٔ ماسکه؛ قوه ای که در مدت هضم هاضمه غذا را در معده نگاهدارد. (ناظم الاطباء). قوه ای در حیوان که غذا را در معده نگاه دارد و دفع فضول به اختیار صاحب قوه آرد. قوه ای که مجذوب قوهٔ جاذبه تا گاه هضم نگاه دارد. قوه ای در حیوان که آنچه را که در مثانه و در معده هست نگاه دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). یکی از چهار قوهٔ طبیعیهٔ خادمه است؛ وهی قوة تستولی علی الغذاء لئلا ینساب فجأة. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ج ۱ ص ۱۳، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - امثال: ماسکه رفته ز کار گشته حرم آشکار.
کلمات همقافیه با «ماسکه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «که» برای سرودن شعر