معنی لوا

معنی لوا

8 بازدید
[ ] (اِخ) نام محلی کنار راه قزوین و رشت، میان پائین بازار رودبار و گنجه در ۲۷۲هزارگزی تهران.
[ لِ ] (ع اِ) لِواء. رایت. عَلَم. درفش. رجوع به لواء شود: همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر [ نبی ] .فردوسی. معتمد... عهد و منشور و لوا فرستاد [ یعقوب لیث را ] به ولایت بلخ و تخارستان و پارس و کرمان و سجستان و سند. (تاریخ سیستان). و سیاه پوشان با او و خود سیاه پوشیده و لوا به دست سواری دادند. (تاریخ بیهقی ص ۴۳ چ ادیب). عمرو را وعده ها کردند که بازگردد و به نشابور بباشد تا منشور و عهد و لوا آنجا بدو رسد. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۶). اما رسول چون به نشابور آمد با دو خادم و دو خلعت و کرامات و لوا و عهد آوردند هفتصدهزار درم در کار ایشان بشد. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۶). خداوند [ مسعود ] یاد دارد که به نشابور رسول خلیفه آمد و لوا و خلعت آورد. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۷). پس از رسیدن ما به نشابور رسول خلیفه دررسید با عهد و لوا و نعوت و کرامات. (تاریخ بیهقی). نامه ای که از سپاهان نبشته بودند خبر گذشته شدن سلطان محمود... و خواستن لوا و عهد [ از خلیفه ]. (تاریخ بیهقی). و آنچه خواسته آمده است از لوا و عهد و کرامات با رسول بر اثر است. (تاریخ بیهقی). امیرالمؤمنین القادرباللََّه وی را خلعت و عهد و لوا و لقب فرستاد یمین الدولة و زین الملة به دست حسین سالار حاجبان. (تاریخ بیهقی ص ۶۸۲). امیر ببوسید و کلاه برداشت و بر سر نهاد و لوا بداشت بر دست راستش. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۸). سه خلعت ساختند، چنانکه رسم والیان باشد: کلاه دو شاخ و لوا و جامهٔ دوخته برسم و اسب و استام و... (تاریخ بیهقی ص ۵۰۱). لوا خواست بیاوردند به دست خویش ببست. (تاریخ بیهقی ص ۴۷۷). وز آن پس آمدش منشور و خلعت لوای پادشاهی از خلیفت. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). گه رستخیز آب کوثر وراست لوا و شفاعت سراسر وراست.اسدی. عرش این عرش کسی بود که در حرب رسول چو همه عاجز گشتند بدو داد لواش. ناصرخسرو. دانند که در عالم این شهره لوائی است پنهان شده در سایهٔ این شهره لوااند. ناصرخسرو. احمد لوای خویش علی را سپرده بود من زیر آن بزرگ و مبارک لوا شدم. ناصرخسرو. زیر لوای خدای راه بیابی گر بنمائی مرا کز اهل لوائی. ناصرخسرو. لوا و عهد و خطاب خلیفهٔ بغداد خدای عز و جل بر ملک خجسته کناد. مسعودسعد. از وقت طلوع لوای صبح تا استوای آفتاب میان ایشان مناجزت رفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰۵). پناه عزت منقوض و لواء مجدت مخفوض. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۴). به هوای دولت او برخاست و در نصرت لوای او جد بلیغ نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). در خدمت لوای او به ولایت ایلک خان رفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). او نیز از سر صدق موالات و خلوص موافات در خدمت لوای میمون او روان شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). چون سه حرف میانهٔ نامت از قبولم لوا فرستادی.خاقانی. ای تحت لوایت همه آفاق و ندانم ظل ملک العرش و یا عرش لوائی.خاقانی. در بر بیدبن نگر لشکر مور صف زده گرد لوای سام بین موکب حام لشکری. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۳۰). قدر تو لوا زده ست بر عرش در سایهٔ آن لوات جویم.خاقانی. درید جوزا جیب و برید پروین عقد گذاشت مهر دواج و فکند صبح لوا. خاقانی. شاه فریدون لوا خضر سکندرسپاه خسرو امت پناه اتسز مهدی شعار.خاقانی. داور مهدی سیاست مهدی امت پناه رستم حیدرکفایت حیدر احمدلوا.خاقانی. مصطفی زین گفت کآدم و انبیا خلف من باشند در زیر لوا.مولوی. آن کس که لوای غیبت افراخته است او از تن مردگان غذا ساخته است.؟ صاحب آنندراج گوید: برهنه از صفات و خورشید از تشبیهات علم است و با لفظ افراختن و زدن و بستن مستعمل. و این اشعار را شاهد آورده : ای لوای فتح و فیروزی به چار ارکان زده بندگان هندوت بر قلب ترکستان زده. امیرخسرو. بهر جانب که خورشید لوایت سایه افکندی ملازم بوده ام چون سایه نور عالم آرا را. مولانا مظهر. هر کس لوای راستی افراخت شد بلند بالانشین جمله حروف است زین الف. نورالعین واقف. شکر خدا که صبر به نصرت لوا نبست طرفی رفو ز چاک گریبان ما نبست. ظهوری.

کلمات هم‌قافیه با «لوا»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وا» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید