معنی واژه لقمان
6 بازدید
[ لُ ] (اِخ) سورهٔ سی ویکم از قرآن، مکیه، و آن سی وچهار آیت است، پس از سورهٔ روم و پیش از سجده.[ لُ ] (اِخ) از شعرای ایران و از خوش نوایان است. این رباعی او راست: ای زلف ترا قاعدهٔ مشک فروشی خورشید رخت را روش غالیه پوشی ای خضر ز سرچشمهٔ حیوان نکنی یاد یک شربت اگر زآن لب چون نوش بنوشی. (صبح گلشن) (قاموس الاعلام ترکی).[ لُ ] (اِخ) والی حمص از قبل غازان خان، پس از فتح آنجا و فرار ملک ناصر سلطان مصر در حدود سال ۶۶۹ هـ . ق. وی سابقاً از ملک ناصر گریخته و التجا به دولت غازانی کرده بود. رجوع به حبیب السیر جزو اول از ج ۳ ص ۵۳ شود.[ لُ ] (اِخ) از امرای معتبر اولجایتو سلطان مغول و منظور نظر وی. رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدی ص ۴۴ شود.[ لُ ] (اِخ) نام مردی حکیم که بنابه روایات اسلامی اصلش حبشی بوده و در روزگار داود میزیسته است و در قرآن کریم ذکر وی آمده است : کجاست آصف بن برخیا و کو لقمان کجاست خواجه ابوزرجمهر نیک اختر. ناصرخسرو. آید به دلم کز خدا امین است بر حکمت لقمان و ملکت جم.ناصرخسرو. از قول و فعل زین و لگامش نهم افسار او ز حکمت لقمان کنم.ناصرخسرو. خرد را به ایمان و حکمت بپرور که فرزند خود را چنین گفت لقمان. ناصرخسرو. سوی او آی اگر ندیدستی ملک داود و حکمت لقمان.ناصرخسرو. ملک امامت سوی کیست که او راست ملک سلیمان و علم و حکمت لقمان. ناصرخسرو. ای بارخدای همه ذریت آدم با ملک سلیمانی و با حکمت لقمان. ناصرخسرو. چه معنی دارد این حالت که گفتی زنده شد یونس چه حکمت باشد این معنی که گفتی بنده شد لقمان. ناصرخسرو. آباد به عقل گشت گردون و آزاد به عقل گشت لقمان.ناصرخسرو. ای حجت علم و حکمت لقمان بگزار به لفظ خوب حسانی.ناصرخسرو. اگر از خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشتستم با حکمت لقمانی. ناصرخسرو. ترا در نظم لعبتهای آزر ترا در نثر حکمتهای لقمان.رشید وطواط. نکنم باور کاحکام خراسان این است گرچه صد هرمس و لقمان به خراسان بینم. خاقانی. وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی. خاقانی. بهر لقمه گشت لقمانی گرو وقت لقمان است ای لقمه برو.مولوی. وز قطام لقمه لقمانی شود طالب اِشکار پنهانی شود.مولوی. لقمان را گفتند: حکمت از که آموختی؟ گفت: از نابینایان که تا جائی را نبینند (نپرواسند) قدم ننهند. (سعدی). لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان که هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم. (گلستان). لقمان حکیم اندر آن قافله بود. یکی از کاروانیان گفت: مگر اینان را نصیحتی کنی... گفت: دریغ باشد کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن. (گلستان). چو لقمان دید کاندر دست داود همی آهن به معجز موم گردد نپرسیدش چه میسازی، چو دانست که بی پرسیدنش معلوم گردد.سعدی. گنج صبر اختیار لقمان است هرکه را صبر نیست حکمت نیست. سعدی. شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود.سعدی. - امثال: لقمان را حکمت آموختن غلط است. و رجوع به لقمان حکیم، لقمان بن باعورا و لقمان بن عاد شود.[ لُ ] (اِخ) ابن شیبةبن معیط. صحابی است. (منتهی الارب). صاحب الاصابة آرد: لقمان بن شیبةبن معیط ابوالحصین العبسی احد الوفد من عبس... و کانوا تسعة سماء ابوجعفر الطبری. تقدمت اسماؤهم فی ترجمة الحرث ابن الربیع بن زیاد و ذکر لقمان هناک بکنیة. (الاصابة ج ۶ ص ۷).[ لُ ] (اِخ) ابن باعورا. حکیم و پسرخواهر ایوّب علیه السلام یا پسرخواهر مادر وی بود. و گویند تلمیذ داود علیه السلام و گویند قاضی بنی اسرائیل است و گویند بنده ای بود نوبی آزاد از سیاهان مصر و در نبوت او اختلاف است، و او غیر لقمان بن عاد است. (از منتهی الارب). صاحب آنندراج آرد: ... لقمان بن باعور باشندهٔ ملک نوبه واقع در افریقیه می باشد و در شهر رمله علاقهٔ فلسطین واقع در ملک شام از این جهان سست بنیان به سرای جاودان رحلت کرده، اگرچه صورت ظاهری او مانند مردم ملک حبش سیاه کریه المنظر، لبان سطبر و آویخته، بینی بدوضع و پا دراز، مگر سیرت باطنی او چنان زیبا که لک ها خوب صورتیها بر آن نثار و کرورها وجاهت ها در مواجههٔ آن شرمسار بودند. حکیم مذکور به باعث سوادلون مدتی چندبار به غلامی رسیده، هیزم کشیده، چوپانی گوسفندان کرده و زمانی هم آقا هم مانده(؟). (آنندراج). و رجوع به لقمان، لقمان حکیم و لقمان بن عاد شود.[ لُ ] (اِخ) ابن عاد. خداوند کرکسان که او را صاحب لبد خوانند. به روزگار ملک الحرث الرایش پس از دو هزار و چهار صد و پنجاه و اند سال عمر درگذشت و لبید شاعر در این باره گوید: لمارای لبدالنسور تطایرت رفع القوائم کالقیر الاعزل. و همچنین در این معنی نابغة گفته است: احنی علیه الذی احنی علی الید. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۵۵). گویند بنای عرم لقمان بن عاد کرد است. (مجمل التواریخ ص ۱۵۶). صاحب حبیب السیر آرد: هود پیغمبر مدت پنجاه سال قوم عاد را به سلوک طریق رشد و رشاد و ترک شرک و فسق و فساد دلالت فرمود. از آن جماعت غیر از مرثدبن سعد و لقمان بن عاد و اندکی از ضعفا کسی بدان جناب نگروید. چون هود از هدایت ایشان مأیوس گشت، بر ایشان دعا کرد و مدت هفت یا سه سال قحط و غلا با کمل وجهی در میان عادیان شایع شد. و قوم پس از مشورت چنانچه معهود آن زمان بود قیل بن قین و لقمان بن عاد و لقیم بن نزال و مرثدبن سعد و یک دو کس دیگر را جهت دعای استسقا به مکهٔ مبارکه فرستادند، چون آن گروه به حرم رسیدند در خانهٔ معاویةبن بکر که داخل عمالقة بود و با ایشان خویشی داشت فرودآمدند و مدت یک ماه به عیش و تنعم گذرانیدند و از غایت شعف به بسط بساط از ابتلای یاران و طلب باران فراموش کردند و بالاخره به تنبیه معاویة از مجلس عشرت برخاسته لقمان و مرثد به اظهار ایمان خود مبادرت جستند و قیل با همکیشان چند شتر و گوسفند قربان کردند و به لوازم استسقا پرداختند و مقارن دعای ایشان سه قطعه ابر در هوا پیدا گشت سرخ و سفید و سیاه، و هاتفی آواز داد که ای قیل! یکی از این قطعات سحاب را اختیار کن، قیل ابر سیاه را انتخاب کرد صدائی به گوش او رسید که عجب خاکستری مهلک به قوم خود فرستادی که یکی از ایشان را زنده نخواهد گذاشت. آنگاه آن غمام سیاه متوجه قوم عاد شد... روایت است که قیل و اصحاب او در اثنای راه خبر هلاکت قوم شنیده هم از آنجا متوجه قعر جهنم گشتند و در تاریخ طبری مسطور است که مرثدبن سعد و لقمان بن عاد که مؤمن بودند چون از این حال واقف شدند از غیب آوازی شنیدند که هر یک از شما حاجتی که دارید طلب کنید تا به اسعاف مقرون شود مرثد گفت... لقمان گفت: خدایا مرا عمر هفت کرکس کرامت فرمای و هر دو مسئلت به شرف اجابت اقتران یافته... لقمان کرکس بچگان متعاقب گرفته می پرورید و هر یک هشتاد سال زنده بوده به عالم دیگر پرواز میکردند و چون کرکس هفتم که موسوم به لبد بود جان تسلیم کرد، مرغ روح لقمان نیز از آشیانهٔ بدن طیران فرمود... حمداللََّه مستوفی لقمان مذکور را که صاحب نسور است لقمان حکیم پنداشته و در تاریخ گزیده بدین معنی تصریح کرده است و حال آنکه لقمان به اتفاق مورخان از قوم عاد است. و لقمان حکیم معاصر داود بوده و در مبادی احوال در سلک ممالیک یکی از بنی اسرائیل انتظام داشته... (حبیب السیر ج ۱ صص ۱۳-۱۴).[ لُ ] (اِخ) ابن عاد الاصغر. رجوع به لقمان بن عاد و لقمان بن عاد الاکبر شود.[ لُ ] (اِخ) ابن عاد الاکبر. جاحظ در البیان و التبیین گوید: و کانت العرب تعظم شأن لقمان بن عاد الاکبر و الاصغر و لقیم بن لقمان فی النباهة و القدر و فی العلم و الحکم و فی اللسان و فی الحلم و هذان غیر لقمان الحکیم المذکور فی القرآن علی ما یقول المفسرون... و قال ابوالطمحان القینی فی ذکر لقمان: انّ الزمان و لاتفنی عجائبه فیه تقطع الاّف و اقران امست بنوالقین افراقاً موزعة کانهمّ من بقایا حیّ لقمان. و قال المسیب بن علس فی ذکر لقمان: و الیک اعملت العطیة من سهل العراق و انت بالقفر انت الرئیس اذا هم نزلوا و تو جهوا کالاسد و النمر لو کنت من شی ء سوی بشر کنت المنور لیلةالقدر و لانت اجود بالعطاء من الر یان لماجاد بالقطر و لانت اشجع من اسامة اذ نقع الصراخ ولجّ فی الذّعر وَلانت اَبینَ حین تنطق من لقمان لما عیّ بالامر. و قان لبیدن ربیعة الجعفری: و اخلف قسا لیتنی و لواننی و اعیی علی لقمان حکم التدبر فان تسألینا کیف نحن فاننا عصافیر من هذا الانام المسحر. و قال الفرزدق: لئن حومتی صانت معدُ حیاضها لقد کان لقمان بن عادیها بها و قال آخر: اذا مامات میت من تمیم فسرک ان یعیش فجئ بزاد بخبزٍ او بلحم او بتمر او الشی ء الملفف فی البجاد تراه یطوف الافاق حرصاً لیأکل رأس لقمان بن عاد. و قال افنون التغلبی: لو اننی کنت من عاد و من ارم ربیب قیل و لقمان و ذی جَدن. رجوع به البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۳ و صص ۱۶۱-۱۶۶ و ۲۸۳ و ج ۳ ص ۱۹۳ و لقمان بن عاد شود.[ لُ ] (اِخ) ابن عامر حمصی. محدث است. (منتهی الارب). فرج بن فضالة از وی و وی از ابوالدرداء این حدیث روایت کند: معاتبةالاخ خیر من فقده، و من لک باخیک کله.». (عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۸).[ لُ ] (اِخ) ابن لقیم. رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۱۸۸ شود.[ لُ ] (اِخ) ابن عیسی توبنی. از مردم توبن قریه ای به نسف، محدث است.[ لُ ] (اِخ) ابن نوبه. ذوالرّجل شاعری است از عرب. رجوع به ذوالرجل شود.[ لُ ] (اِخ) ابن نوح السمنائی. مولانا اختیارالدین... ولده (ای ولد مولانا لسان الدین نوح بن محمد الطوسی اصلاً، السمنانی مولداً). العالم الکامل النبیه الفاضل المالک، لازمة البیان و الفتیا التارک لتکلفات اهل الدنیا تفقه علی والده و اخذ من العلوم النقلیة و العقلیة بنصیب وافر و سافر البلدان ثم رجع و کان یدرس فی المدرسة افزاریة یقرأ علیه اکثرالکتب الادبیة و العلوم المتداولة و صارت الیه فتاوی البلدکلها. و له رسالات فائقة و قصائد رائقة و لطائف یعجز البیان عنها و رقائق بقطر ماء الملاحة منها. و کان علی السفهاء و الجهال اشد من سیف قاطع یبکتهم فی المباحث و یسکتهم فی الجمامع و له دیوان یزید علی الوف کانها علی آذان ابکار المعانی شنوف و من جملة منظوماته: اِنی اِذَا اْفتخرَ الجهولُ بجاهِه و بما حویَ من ماله و مناله فتفا خری بین الخلائق کلهم بولاء خیر الانبیاء و آله. صلی اللََّه علیه و سلم. و تو فی سنة... و سبعمأئة و دفن فی الحظیرة عند ابیه رحمةاللََّه علیهم. (شدالازار ص ۳۹۶).[ لُ ] (اِخ) (شیخ...) اَتکه. پدر درویش عبداللََّه شاعر، از ترخانیان. (مجالس النفائس ص ۱۱۲).[ لُ ] (اِخ) از ملازمان و یاران ملک فخرالدین از ملوک کرک که از ۷۰۵ تا ۷۰۶ هـ . ق. در هرات حکم روائی داشت و پادشاهی فاضل و سخن سنج و شعردوست بود. (ذیل جامع التواریخ رشیدی ص ۲۵ و ۳۱).[ لُ ] (اِخ) برلاس (امیر شیخ). از امرای خاقان سعید شاهرخ. رجوع به حبیب السیر جزو سوم از ج ۳ ص ۱۹۶ و ۲۰۰۰ شود.[ لُ ] (اِخ) پادشاه ابن طغاتیمورخان ابن... جوجی قسار، برادر چنگیزخان (۷۶۱ تا ۷۹۰). این مرد را امیرولی که پس از طغاتیمور سربداران را از جرجان رانده بود در سال ۷۶۱ عنوان سلطنت جرجان داد، ولی کمی بعد چون او را لایق ندید از این مقام عزل کرد. سپس امیرتیمور که در سال ۷۸۶ جرجان را از امیر ولی گرفت لقمان را به حکومت جرجان گمارد و او تا سال ۷۹۰ در این مقام باقی بود و چون بمرد پسرش پیرک به تصویب امیرتیمور، پادشاه جرجان شد. (تاریخ مغول صص ۴۷۷-۴۷۸).[ لُ ] (اِخ) (شیخ...) سرخسی قدس سرّه العزیز. وی در ابتداء مجاهده بسیار داشت و معامله به احتیاط ناگاه کشفی افتادش که عقلش برفت، گفتند: لقمان آن چه بود و این چیست؟ گفت: هرچند بندگی بیش کردم بیش میبایست، درماندم، گفتم: الهی! پادشاهان را چون بنده پیر شود آزادش میکنند تو پادشاه عزیزی در بندگی تو پیر گشتم، آزادم کن. گفت: ندائی شنیدم که گفتند ای لقمان! آزادت کردیم. نشان آزادی آن بود که عقل از تو برگیریم، پس وی از عقلاء مجانین بوده است و شیخ ابوسعید ابوالخیر بسیار گفته است که لقمان آزادکردهٔ خدای است سبحانه از امر و نهی. و هم شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته که شبی جماعتی خفته بودند، در خانقاه بسته بود و ما با پیر ابوالفضل بر سر صفه نشسته بودیم و سخنی میرفت در معارف. مسئله مشکل شد، لقمان را دیدیم که از بام خانقاه درپرید و در پیش ما بنشست و آن مسئله را بگفت، چنانکه اشکال برخاست بازپرید و به بام بیرون شد. پیر ابوالفضل گفت: ای ابوسعید! مرتبهٔ این مرد می بینی؟ گفتم: می بینم. گفت: اقتدا را نشاید. گفتم: چرا؟ گفت: از آنکه علم ندارد. شیخ ما را پرسیدند در سرخس که ای شیخ ظریف کیست؟ گفت: در شهر شما لقمان. گفتند سبحان اللََّه در شهر ما خود هیچکس از او بشولیده تر نیست. شیخ ما گفت: شما را غلط افتاده است ظریف پاکیزه باشد و پاکیزه آن باشد که با هیچ چیز نپیوندد و هیچکس از او بی پیوندتر و بی علاقت تر و پاکیزه تر نیست در همه عالم که با هیچ چیز پیوند ندارد نه به دنیا و نه به آخرت و نه به نفس. (اسرار التوحید ص ۱۶۳) و رجوع به اسرار التوحید ص ۱۶، ۱۸، ۳۲، ۱۸۵، ۱۸۶ و ۲۱۹ شود. و هم شیخ ابوسعید گفته است که ما در سرخس بودیم پیش پیر ابوالفضل سرخسی، یکی درآمد و گفت: لقمان مجنون را بیماری پدید آمده است و فرومانده و گفت: ما را به فلان رباط برند سه روز است تا آنجاست و به هیچ کس هیچ سخن نگفته است. امروز گفت پیر ابوالفضل را بگوئید که لقمان میرود پیر ابوالفضل بر بالین او بنشست، وی در پیر مینگریست و نفسی گرم میزد هیچ لب نمی جنبانید. یکی از جمع گفت لا اله اِلا اللََّه، تبسمی کرد و گفت: ای جوانمرد ما خراج داده ایم و برات ستده و باقی بر توحید داریم. آن درویش گفت: آخر خویشتن را با یاد می باید داد. لقمان گفت: ما را عربده میفرمائی بر درگاه حق. پیر ابوالفضل را خوش آمد و گفت: همچنین است. ساعتی بود، نفس منقطع شد و همچنان در پیر مینگریست و هیچ تغییر در نظرش پدید نیامد. بعضی گفتند تمام شد و بعضی گفتند تمام نشده است هنوز نظرش راست و درست است. پیر ابوالفضل گفت: تمام شده است ولیکن تا ما نشسته ایم وی چشم فرازنکند. چون ابوالفضل برخاست لقمان چشم بر هم نهاد. (نفحات الانس جامی ص ۱۹۰).