معنی لعب

معنی واژه لعب

7 بازدید
[ لِ ] (ع مص) بازی کردن. لَعْب. لَعِب. تلعاب. (منتهی الارب). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لعب به کسر لام، مصدر لعب به فتح عین است، یعنی کرداری از او سر زد که از آن کردار مقصود و منظور درست و صحیحی حاصل نکرد. کما ذکر الراغب و در کشف گفته: عملی که اصلاً فائده ای را در بر نداشته باشد لعب گویند. کذا فی جامع الرموز فی کتاب الشهادة.
[ لِ ] (ع اِ) لعبة. (منتهی الارب). لَعِب. رجوع به لَعِب شود.
[ لُ عَ ] (ع اِ) جِ لعبة. (زمخشری). رجوع به لعبة شود.
[ لَ عَ ] (ع مص) رفتن آب از دهان کودک. (منتهی الارب). رفتن لعاب کودک. آب رفتن از دهان کودک.
[ لَ عِ ] (ع مص) بازی کردن. (ترجمان القرآن) (تاج المصادر). لَعب. تلعاب. لِعب. (منتهی الارب).
[ لَ عِ ] (ع اِ) لِعْب. لعبة. بازی. (منتهی الارب). - لهو و لعب : دریغا که فصل جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت. سعدی (بوستان). عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار. (گلستان). و دیگر خدمتگاران به لهو و لعب مشغول. (گلستان سعدی چ یوسفی ص ۷۸). || (ص) بازیگر. (منتهی الارب).
[ لَ ] (ع مص) لِعب. لَعِب. تلعاب. بازی کردن. (منتهی الارب) (زوزنی). عبث. لهو. (منتهی الارب): بازیچه خانه ای است پر از کودک لهو است و لعب پایهٔ دیوارش.ناصرخسرو.
[ لَ ] (ع اِ) بازی. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء): شاه شطرنج کفایت را یک بیدق او لعب کمتر ز دو اسب و رخ و فرزین نکند. سوزنی. قضا به بوالعجبی تا کیت نماید لعب به هفت مهرهٔ زرین و حقهٔ مینا.خاقانی. دست خزان درفشاند چاه زنخدان سیب لعب چمن برگشاد گوی گریبان نار. خاقانی. لعب دهر است چو تضعیف حساب شطرنج گرچه پایان طلبندش نه همانا بینند. خاقانی. گرنه عشق تو بود لعب فلک هر رخی را فرسی داشتمی.خاقانی. بر آن دل شد که لعبی چند سازد بگیرد شاه نو را بند سازد.نظامی. نامه بگشادن چو دشوار است و صعب کار مردان است نی طفلان لعب.مولوی. همچو بازیهای شطرنج ای پسر فایدهٔ هر لعب در بازی نگر.مولوی. زین لعب خوانده ست دنیا را خدا کاین جزا لعبی است پیش آن جزا.مولوی. صاحب آنندراج گوید... و با لفظ باختن و خوردن و کردن مستعمل و کنایه از فریب خوردن بود: وین لعب که میکنند با ما با او عهدی نکرد اینجا. درویش واله هروی (از آنندراج).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید