معنی لرزلرزان
7 بازدید
[ لَ لَ ] (نف مرکب، ق مرکب) در حال لرزش. مرتعش : گرفتار و دل زو شده ناامید روان لرزلرزان به کردار بید.فردوسی. تنش لرزلرزان به کردار بید دل از جان شیرین شده ناامید.فردوسی. به پاسخ سخن لرزلرزان شنید زروان گنهکاری آمد پدید.فردوسی. بپوشید پس جوشن و برنشست میان یلی لرزلرزان ببست.فردوسی. رخش زرد گشته هم از بیم شاه تنش لرزلرزان و دل پرگناه.فردوسی. سیاوش به پرده درآمد به درد تنش لرز لرزان و رخساره زرد.فردوسی. کمان را به زه کرد پس اشکبوس تنی لرزلرزان و رخ سندروس.فردوسی. همی لرزلرزان شده دشت و کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «لرزلرزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر