معنی لحیم
4 بازدید
[ لَ ] (ع ص) گوشتناک. خداوند گوشت. گوشتدار. مرد با گوشت. (منتهی الارب). فربی. فربه. بسیارگوشت. پرگوشت. آنکه فربه بود. (مهذب الاسماء). گوشت آلو.گوشت آلود: لیکن هر تنی این علاج برنتابد جز مردم جوان گوشت آلود را که بتازی لحیم گویند نه شحیم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). یوخذ من التمراللحیم رطلین. (قانون بوعلی سینا ص ۲۲۷). || کشته. (منتهی الارب). کشته شده. (منتخب اللغات). قتیل. (مهذب الاسماء). || برابر. (منتهی الارب). || هم شکل. (منتهی الارب). صاحب آنندراج گوید: باید دانست که در عربی مادهٔ لحم مخصوص به معنی اصل و پیوند است چنانچه در قاموس لحم به معنی محکم کردن و مضبوط کردن چیزی و در صراح ملاحمة به معنی بر چسفانیدن دو چیز و لحم به معنی مرد پر گوشت و فربه و بر این تقدیر لحیم به معنی پیوندکننده باشد و این مجاز است. کفشیر؛ بکفشیر کردن ملتئم کردن. (اصل کلمهٔ لحیم لحام است چون حسیب و حساب). || (اِ) کبد. || جوش . چیزی است که بدان ظروف مسی و برنجی را پیوند کنند و آن را در هندوستان لیهم گویند: بینداز کز ضعف تن این مقیم شود رخنهٔ رنگ خود را لحیم. میرزا طاهر وحید (آنندراج). - امثال: آفتابه خرج لحیم است.
کلمات همقافیه با «لحیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر