معنی لحیانی
6 بازدید
[ لِ حْ نی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به لحیة. ریشو. بلمه. (سروری). مرد بزرگ ریش یا درازریش. بامه (؟) (سروری از نسخهٔ میرزا). گردریش. کلان ریش. (دهار). لحیان. رجل لحیانی؛ مردی ریش آور. (مهذب الاسماء). پرریش. مقابل کوسج. ریش تپه. تپه ریش : کوسجی را با لحیانی خصومت شده درهم آویختند. لحیانی دست بر ریش کوسج برد کوسج گفت ای غرزن نیک یادم آوردی. (از امثال و حکم). آنچه لحیانی به چانهٔ خود ندید هست بر کوسه یکایک آن پدید.مولوی. || قسمی از ذوذوابه است که آن را بصورت آدمی با ریشی بلند توهم کنند.[ لِ حْ ] (ع ص نسبی، اِ) منسوب به لحی، به معنی دندانخانه: قصیرة، و آن قسمی مار است با سروی (شاخ) کوتاه و کوتاه تر است (از مقرنه) لکن دندانخانه بزرگ است و دندانخانه را به تازی اللحی گویند و او را بدین سبب لحیانی گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ لِ حْ ] (اِخ) نام پدر قبیله ای است. (منتهی الارب).[ ] (اِ) دینساقوس است. رجوع به این کلمه شود. (اختیارات بدیعی). دینساقوس است و گویند حرشف است. (فهرست مخزن الادویه).[ لِ حْ ] (اِخ) علی بن حازم یا علی بن المبارک، مکنی به ابی الحسن. غلام کسائی. از مردم ختل ماوراءالنهر یکی از ائمهٔ لغت عرب. وی علما و فصحاء بسیار در عرب دیده و ابوعبید قاسم بن سلام از او کسب علم کرده و شاگرد اوست. او راست: کتاب النوادر. (ابن ندیم).
کلمات همقافیه با «لحیانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر