معنی لبریز
30 بازدید
[ لَ ] (نف مرکب) پر. لبالب. مالامال. چنانکه از سر بخواهد شدن. طفحان: اناء طفحان؛ خنور لب ریز، سرریز. نسفان: اِناء نسفان؛ آوند پر و لب ریز. قدح دمعان؛ کاسهٔ لبریز. (منتهی الارب): چون گرگ و روباه دندان طمع تیز و انبان حیله لبریز. (مجالس سعدی). دیگ شکم از طعام لبریز مکن گر کاه نباشد ز تو کهدان از تست. میرالهی همدانی. ز اشک روان دیدهٔ مظلومان این نیست مردمی که کشی ساغر آهسته تر بنوش که لبریز است گلگون قدح ز خون دل مضطر. حاج سید نصراللََّه تقوی. افراط؛ لبریز گردانیدن توشه دان [ از توشه ] و حوض از آب. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «لبریز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر