معنی قنس
5 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) اصل بزرگی. (منتهی الارب). نژاد. (ناظم الاطباء). اصل: فلان شعبة من قنسک؛ ای اصلک. (اقرب الموارد). رجوع به قِنس شود.[ قِ ] (ع اِ) اعلای سر. ج، قنوس. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || اصل بزرگی. (منتهی الارب). نژاد. (ناظم الاطباء). رجوع به قَنس شود.[ قَ نَ ] (ع اِ) قی اندک. (منتهی الارب) (آنندراج). طُلَعاء که قی اندک است. (اقرب الموارد). || گیاهی است خوشبوی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). نافع جمیع آلام و درد بارده و مالیخولیا و درد پشت و درد مفاصل و مصفی خون و رنگ و مفرح و مقوی دل و مقوی معده و لعوق آن با انگبین بغایت نافع است جهت سرفه و دمه و دافع خشم و دوردارنده از آفات. (منتهی الارب) (آنندراج). راسن که زنجبیل شامی است. (ناظم الاطباء). نباتی است خوشبو که به فارسی راسن نامند. (فهرست مخزن الادویة).
کلمات همقافیه با «قنس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نس» برای سرودن شعر