معنی قندیل
9 بازدید
[ قِ ] (معرب، اِ) چراغ. چیزی است که در آن چراغ می افروزند و آن معرب کندیل است. (از آنندراج رسالهٔ معربات). چراغ و چروند. (ناظم الاطباء). المصباح للسراج. ج، قنادیل. (اقرب الموارد). چراغدان و فانوس. (ناظم الاطباء). || شمعدان. || کیه دان. پیه سوز. (ناظم الاطباء). || چیزی باشد میان تهی که تیرها در آن اندازند برای کمال محافظت تیر. (ناظم الاطباء) (آنندراج از غیاث). <۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۷۷۳۰۱>... - قندیل آب؛ نوعی از قندیل آبگینهٔ بلوری که آن را به آب پر کرده و روغن بر آن انداخته فتیله میان آن روشن نمایند. (آنندراج از غیاث). - قندیل ترسا. - قندیل تیر. - قندیل چرخ. - قندیلچی؛ آنکه در مساجد قندیل چراغ افروزد. (آنندراج). - قندیل دوسر. - قندیل شب. - قندیل عیسی. - قندیل کش. رجوع به ذیل هر یک از این کلمات شود.[ قَ ] (اِخ) دهی است از دهستان دشمن زیاری بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون، واقع در ۳۴هزارگزی جنوب فهلیان و کنار شوسهٔ کازرون به فهلیان. موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن معتدل است. سکنهٔ آن ۷۵ تن است. آب آن از چشمه و محصول عمدهٔ آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «قندیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر