معنی قزع
6 بازدید
[ قَ زَ ] (ع اِ) پاره های ابر تنک. (منتهی الارب). قطعه های متفرق کوچک از ابر. (از اقرب الموارد). || پشم ستور جای جای فروریخته در بهاران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بقایا الشعر المنتف. (اقرب الموارد). || شتران ریزه. (منتهی الارب). صغار الابل. || هر چیز که قطعه های متفرق و پراکنده باشد. (از اقرب الموارد). || سیل آورد خشک شده در وادی. (منتهی الارب). غثاء وادی. (اقرب الموارد). || کفک دهن شتر بر سر بینی وی چسبیده. || (مص) جای جای ستردن سر کودک را و جای ناسترده ماندن مانند ابرپاره های متفرقه. و این عمل منهی عنه است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گرفتن قسمتی از موی و گذاشتن قسمتی دیگر از آن. و در حدیث ابن عمر آمده: قد نهی عن القزع؛ یعنی اخذ بعض الشعر و ترک بعضه. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قزع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زع» برای سرودن شعر