معنی قزعة
6 بازدید
[ قَ زَ عَ ] (ع اِ) یکی قزع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گویند: کانت السماء کالزجاجة لیس فیها قزعة. (اقرب الموارد). || لته پاره. گویند: ما عنده قزعة. (منتهی الارب). ما عنده قزعة؛ ای شی ء من الثیاب. || موضع الشعر المتقزع من الرأس. || ولد زنا. (اقرب الموارد). فرزند زنا. (منتهی الارب).[ قَ زَ عَ ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).[ قُ زْ زَ عَ ] (ع اِ) قزیعة. (منتهی الارب). رجوع به قزیعة شود.
کلمات همقافیه با «قزعة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عة» برای سرودن شعر