معنی قرار کردن
5 بازدید
[ قَ کَ دَ ] (مص مرکب) آرام کردن. آرام گرفتن : کرده اهل مشرق و مغرب به انصافت قرار گشته چشم ملت و دولت به اقبالت قریر. امیر معزی (از آنندراج). || ماندن. ساکن شدن : دارالقرار خانهٔ جاوید آدمی است این جای رفتن است نشاید قرار کرد. سعدی. || بمجاز، جای گرفتن. نشستن : در خاکساری آنکه چو صائب تمام شد بر صدر اگر قرار کند آستانه است. صائب (از آنندراج). || تمام کردن. ختم نمودن. || مقرر کردن. معین کردن. || قصد کردن. (ناظم الاطباء). || عهد کردن. (آنندراج): قراری کرده ام با می فروشان که روز غم بجز ساغر نگیرم.حافظ.
کلمات همقافیه با «قرار کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر