معنی قبع
7 بازدید
[ قُ ] (ع اِ) کرنای و بوق. (منتهی الارب).[ قَ ] (ع مص) قِباع. بینی فشاندن خوک. || تاسه افتادن، گویند: قبع الرجل قبعاً؛ تاسه افتاد او را. || قَبَعَ المَزادةَ، دهان توشه دان به درون نوردیده، خورد آب را. یا گوشهٔ توشه دان به دهان در کرد و نوشید. رجوع به قِباع شود. || پست کردن سر در سجده. (منتهی الارب). || (اِ) بانگ و فریاد. || بانگ پیل. (منتهی الارب) (آنندراج).[ قُ بَ ] (ع اِ) خارپشت. || جانورکی است دریائی. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «قبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر