معنی فقع
8 بازدید
[ فَ ] (ع مص) سخت زرد گردیدن. || زرد بی آمیغ شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فرسودن کسی را سختی های زمانه. (منتهی الارب). هلاک کردن. (از اقرب الموارد.) || بالیدن کودک و جنبیدن. || از گرمی مردن. || دزدیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد.) || تیز دادن. (منتهی الارب). تیز دادن خر. (از اقرب الموارد).[ فَ قَ ] (ع مص) سخت سرخ گردیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فُ ] (ع ص، اِ) جِ افقع. (منتهی الارب).[ فَ / فِ ] (ع اِ) نوعی از سماروق سپید نرم. جِ فقعة. (منتهی الارب). و آن بیشتر در جاهای نمناک و دیوارهای حمام و زیر خمهای شراب روید. گویند هرکه آن را در جنابت بخورد نسل وی منقطع شود. (برهان).[ فُ قَ ] (معرب، اِ) مخفف فقاع. بوزه. آبجو: ساقی آرد گه خمارشکن فقع شکرین ز دانهٔ نار.خاقانی. عفریت ستم زآنکه سلیمان نیروست دربند چو کوزهٔ فقع بسته گلوست.خاقانی. ترکیب ها: - فقع گشادن؛ فقع گشودن. فقعی. رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود.
کلمات همقافیه با «فقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر