معنی فروگسلیدن
5 بازدید
[ فُ گُ سَ دَ ] (مص مرکب) فروگسلانیدن. بریدن. جدا کردن. || فروگسستن. از هم جدا شدن. از هم پاشیدن : جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فروگسلم.رودکی. رجوع به فروگسستن و گسلیدن شود.
کلمات همقافیه با «فروگسلیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر