معنی فروگرفتن
5 بازدید
[ فُ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) پایین آوردن، چون پالان از خر فروگرفتن. (یادداشت بخط مؤلف): اسبانشان را زین فروگرفتند و به گیاه بردند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان وز پشت فروگیرد و برهم نهد انبار. منوچهری. عبداللََّه را فروگرفتند و دفن کردند. (تاریخ بیهقی). حجاج سوگند خورد که او را از دار فرونگیرد مگر مادرش شفاعت کند. (مجمل التواریخ و القصص). آن قرص از طاق فروگرفتیم. (اسرار التوحید). فروگیر از سربار این جرس را به آسانی بر آر این یک نفس را.نظامی. گفت با یزید آن کتاب از طاق فروگیر. (تذکرة الاولیاء). || تصرف کردن : کار سیستان لیث را مستقیم شد و خزاین طاهر فروگرفت. (تاریخ سیستان). ستورگاه و مرکبان و هرچه بود فروگرفت. (تاریخ سیستان). سرای بوسهل را فروگرفتند. (تاریخ بیهقی). - گرد چیزی را فروگرفتن؛ محاصره کردن :
کلمات همقافیه با «فروگرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر