معنی فروگذاردن
4 بازدید
[ فُ گُ دَ ] (مص مرکب) بزمین گذاشتن و رها کردن. از توجه خود دور داشتن چیزی را و نپرداختن بدان : هر روز نو عتابی و دیگر بهانه ای ناخوش بود عتاب زمانی فروگذار. فرخی. اگر کوشش فروگذارد در خون خویش سعی کرده باشد. (کلیله و دمنه). || آویختن پرده و جز آن را: اگر پرده فروگذارند بازنگردد. (قصص الانبیاء). || از یاد بردن و نادیده گرفتن : خداوند کریم است مرا فرونگذارد. (تاریخ بیهقی). گمان نبرم که... جانب مرا فروگذارد. (کلیله و دمنه). رجوع به فروگذار و فروگذار کردن شود.
کلمات همقافیه با «فروگذاردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر