معنی فروگذاشت
5 بازدید
[ فُ گُ ] (مص مرکب مرخم) فروگذاشتن. فروگذار کردن. - فروگذاشت کردن؛ نپرداختن به کاری و خودداری از انجام آن : فروگذاشت نمی کنم در باب او. (تاریخ بیهقی). امیرالمؤمنین فروگذاشت نمی کند مصلحت خلافت را. (تاریخ بیهقی). رجوع به فروگذاشتن شود. || (اصطلاح موسیقی) فروداشت. مقابل برداشت. رجوع به فروداشت شود.
کلمات همقافیه با «فروگذاشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر