معنی فروکش کردن
5 بازدید
[ فُ کَ / کِ کَ دَ ] (مص مرکب) دعوا کردن با لجاجت و سماجت. || اقامت کردن و در جایی ماندن. (برهان): دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود.حافظ. سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساربان فروکش کاین ره کران ندارد. حافظ. || کم شدن طغیان آب یا باد و آماس اندامهای کسی. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «فروکش کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر