معنی فروکشتن
5 بازدید
[ فُ کُ تَ ] (مص مرکب) خاموش کردن و انطفاء آتش، شمع، چراغ و جز آن. (از یادداشتهای مؤلف): قندیل زرین آفتاب چراغ سیمین مهتاب فروکشت. (سندبادنامه). || فرونشاندن فتنه را نیز به کنایت گویند: فتنه فروکشتن از او دلپذیر فتنه شدن نیز بر او ناگزیر.نظامی. رجوع به فرونشاندن شود.
کلمات همقافیه با «فروکشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر