معنی فروکشیدن
5 بازدید
[ فُ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) به زیر کشیدن. به پایین کشیدن. (یادداشت بخط مؤلف): فروکشید گل سرخ روی بند از روی برآورید گل مشکبوی سر ز تراش. منوچهری. || آشامیدن با ولع و بلعیدن. (یادداشت بخط مؤلف): ایدون فروکشی بخوشی آن می حرام گویی که شیر مام ز پستان همی مکی. کسائی مروزی. || افکندن. انداختن. (یادداشت بخط مؤلف). - لنگر فروکشیدن؛ لنگر انداختن. ماندن : اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر چگونه کشتی از این ورطهٔ بلا ببرد؟حافظ. || آزاد کردن و کشیدن و دراز کردن. - پای فروکشیدن؛ پای دراز کردن بحال استراحت : با تو زمین را سر بخشایش است پای فروکش گه آسایش است.نظامی. || اقامت کردن و در جایی ماندن : بتماشای هرات رفت در نظرش خوش آمد، آنجا فروکشید. (تاریخ گزیده).
کلمات همقافیه با «فروکشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر