معنی فرفرة
4 بازدید
[ فَ فَ رَ ] (ع مص) بانگ و فریاد کردن کسی. (منتهی الارب). || دریدن گرگ گوسپند را. (اقرب الموارد). || آمیختن سخن را و فزودن. || شکستن چیزی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بریدن. (منتهی الارب). || جنبانیدن چیزی را. || فشاندن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دررسیدن ناموس کسی را و دریدن. (منتهی الارب). فرفر زید عَمْراً؛ نال منه و خرق عرضه. (اقرب الموارد). || افشاندن شتر اندام را. || گام نزدیک نهادن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سبک گشتن. || چست گردیدن. || به کام لگام دندان زدن اسب و سر جنبانیدن. || جنبانیدن اسب لگام را تا سر خود از آن به درآورد. (اقرب الموارد). || مرکب فرفار ساختن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فرفرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر