معنی فرسوده گشتن
5 بازدید
[ فَ دَ / دِ گَ تَ ] (مص مرکب) پیر شدن. فرسوده شدن : بدو گفتم ای سرور شیرگیر چه فرسوده گشتی چو روباه پیر؟سعدی. || ملول شدن. رنجور شدن : مبر حاجت به نزدیک ترشروی که از خوی بدش فرسوده گردی. سعدی (گلستان). رجوع به فرسوده شود.
کلمات همقافیه با «فرسوده گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر