معنی فرسوده

معنی فرسوده

18 بازدید
[ فَ دَ / دِ ] (ن مف / نف) اسم مفعول از فرسودن. (از حاشیهٔ برهان چ معین). به غایت کهنه و ازهم ریخته و پایمال گردیده و افسرده شده. (برهان). پوسیده. کهنه : گفتند یا موسی ما را جامه باید. خدای عزوجل بر تنهای ایشان جامه نگاه داشت، فرسوده و دریده نشد. (ترجمهٔ تاریخ طبری). روان راست نو حله ای از بهشت که هرگز نه فرسوده گردد نه زشت.اسدی. جز بیخردی کجا گزیند فرسوده گلیم بر ستبرق.ناصرخسرو. نقش فرسودهٔ فلاطون را بر طراز بهین حلل منهید.خاقانی. || سوده. ساییده. در اثر سایش خسته شده : سران را سر از ترک فرسوده بود به خون دست با تیغ، آلوده بود.فردوسی. || سالخورده و پیر. (یادداشت به خط مؤلف): ز بهر زن و زاده و دوده را بپیچد روان مرد فرسوده را.فردوسی. || تباه. نابود. محوشده یا محوشونده : فرسوده دان مزاج جهان را به ناخوشی آلوده دان دهان مشعبد به گندنا.خاقانی. ای به ازل بوده و نابوده ما وی به ابد مانده و فرسوده ما.نظامی. - فرسودهٔ رزم؛ آنکه در جنگ و کارزار پیر شده باشد. جنگ دیده. کاردیده. با فک اضافه نیز به کار رود: یکی سرکشی بود نامش گرزم گوی نامبردار و فرسوده رزم.فردوسی. - فرسودهٔ روزگار؛ تجربه کار زمانه. (آنندراج از فرهنگ بوستان). روزگاردیده : ز من پرس فرسودهٔ روزگار.سعدی. - فرسوده سوار؛ سوار سالخورده. مرد جنگ دیده. فرسوده رزم : همه گردان و سالاران و شاهان هنرمندان و فرسوده سواران. فخرالدین اسعد. - فرسوده شدن؛ از میان رفتن. فرسودن : تا کی کند او خوارم تا کی زند او شنگم فرسوده شوم آخر گر آهن و گر سنگم. بوشکور. - فرسوده کردن؛ فرسودن و از میان بردن : تو شان زیر زمین فرسوده کردی زمین داده مر ایشان را زغارا.رودکی. - فرسوده گشتن؛ کهنه شدن. پوسیده شدن : تنت چو پیرهنی بود جانت را و اکنون همه گسسته و فرسوده گشت تارش و پود. ناصرخسرو. در مسکنی که هیچ نفرساید فرسوده گشت هیکل مسکینم.ناصرخسرو. بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش چو تیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را. ناصرخسرو.

کلمات هم‌قافیه با «فرسوده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید