معنی فرسودنی
5 بازدید
[ فَ دَ ] (ص لیاقت) آنچه قابل فرسودن باشد. آنچه زود فرسوده شود. (یادداشت به خط مؤلف): تو لشکر بیارای و از بودنی روان را مکن هیچ فرسودنی.فردوسی. سخنگوی جان، جاودان بودنی است نگیرد تباهی، نه فرسودنی است.اسدی. نه فرسودنی ساخته ست این فلک را نه آب روان و نه باد وزان را.ناصرخسرو. روی به دانش نه و رنجه مکن دلم به غم این تن فرسودنی.ناصرخسرو. بفرساید همه فرسودنی ها هم او قادر بود بر بودنی ها.نظامی. رجوع به فرسودن شود.
کلمات همقافیه با «فرسودنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر