معنی فرسودن
5 بازدید
[ فَ دَ ] (مص) از: فر +سا، در اوستا فرسان . (از حاشیهٔ برهان چ معین). فرساییدن. (یادداشت به خط مؤلف). سودن. ساییدن. به تدریج از میان بردن. نابود کردن : تو در ولایت و دولت همی گسار مدام مخالفان را در بند و غم همی فرسای. فرخی. چون مرگ تو را نیز بخواهد فرسود بر مرگ کسی چه شادمان باید بود؟ (از قابوسنامه). || زدودن. || مالیدن. (از حاشیهٔ برهان چ معین). مالش دادن چیزی مانند مشک و عنبر تا شمیم آن برآید: تاش نسایی ندهد بوی مشک فضل از این است به فرسودنم.ناصرخسرو. || به رنج افکندن و خسته کردن : بکردند آنکو بفرمودشان گر آسودشان یا بفرسودشان. فردوسی. || فرسوده شدن. ساییده شدن. از میان رفتن. پوسیدن. (از حاشیهٔ برهان چ معین). اندک اندک از میان رفتن : ز سور فرخ تو روی خرمی بفروخت ز فتح شامل تو جان کافری فرسود. مسعودسعد. || کهنه شدن. زنگ زدن : مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست. خاقانی. || پیر شدن. از میان رفتن. نابود شدن : چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان و تنم.سعدی. || کاسته شدن. کم شدن. مقابل افزودن : فزودگان را فرسوده گیر پاک همه خدای عزوجل نه فزود و نه فرسود. ناصرخسرو. رجوع به فرسوده، فرساییده، فرسائیده، فرساییدن و فرسائیدن شود.
کلمات همقافیه با «فرسودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر