معنی فراموش کردن
6 بازدید
[ فَ کَ دَ ] (مص مرکب) از یاد دادن. از یاد بردن. فرامش کردن. مقابل به یاد آوردن. (یادداشت به خط مؤلف): گر فراموش کرد خواجه مرا خویشتن را به رقعه دادم یاد.شهید بلخی. من فراموش نکردستم و نی خواهم کرد آن تبوک جو و آن ناوهٔ اشنان تو را. منجیک. کنون داستانی ز نو گوش کن غم و رنج گیتی فراموش کن.فردوسی. فراموش کردی مگر کار اوی؟ که آزرده گشتی ز تیمار اوی.فردوسی. فراموش کردی تو رزم سران؟ که بازآمدی با سپاهی گران.فردوسی. چنین است آدم بی رای و بیهوش کند سختی و شادی را فراموش. فخرالدین اسعد. ای خفته همه عمر شده خیره و مدهوش وز عمر جهان بهرهٔ خود کرده فراموش. ناصرخسرو. بهرهٔ خویشتن از عمر فراموش مکن رهگذارت به حساب است نگه دار حسیب. ناصرخسرو. دادم همه ننگ و نام بر باد کردم همه نیک و بد فراموش.عطار. یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد می آید؟ گفت: بلی، هرگاه که خدای را فراموش کنم. (گلستان). میِ صِرفِ وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد.سعدی. چنان قحطسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق.سعدی. || فراموش گردانیدن. از یاد کسی بردن. از خاطر بردن : شربتی تلخ تر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا.سعدی. - از دل فراموش کردن؛ از دل بیرون کردن. از یاد بردن : جم اندیشه از دل فراموش کرد سه جام می از پیش نان نوش کرد. اسدی. و رجوع به فراموش شود.
کلمات همقافیه با «فراموش کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر