معنی فاش کردن
7 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) آشکار کردن. اشاعة. (یادداشت بخط مؤلف): به یکی تیر همی فاش کند راز حصار ور بر او کرده بود قیر بجای گلزار. عسجدی. حیلت و رخصت بدین در فاش کرد مادر دیوان به قول بی ثبات.ناصرخسرو. مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش. سعدی (بوستان). مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش. سعدی (بوستان). فاش کن حیلت بداندیشان تا نگویند غافلی زایشان.اوحدی. رجوع به فاش شود.
کلمات همقافیه با «فاش کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر