معنی غیمان
6 بازدید
[ غَ ] (ع ص) تشنه. (مهذب الاسماء). تشنه و تفسان درون. (منتهی الارب) (آنندراج). تشنه و درون تفسیده. (ناظم الاطباء). آنکه تشنه و اندرون وی گرم است. مؤنث آن غَیمی ََ. (از اقرب الموارد). رجوع به غَیمی ََ و غَیم شود.[ غَ ] (اِخ) ابن جبیل (یا خثیل) جد است مر امام مالک را. (منتهی الارب). صاحب تاج العروس آرد: غیمان بن خُثَیل و بقولی جُبَیل به جیم، پسر عمروبن حارث جد امام مالک بن انس بن ابی عامربن عمروبن حارث بن غیمان، مکنی به ابوعبداللََّه و ملقب به ذواصبح و فقیه مدینه بود -انتهی.[ غَ ] (اِخ) (ذو...) یکی از اذواء حمیر (امرا و پادشاهان حمیر که القاب ایشان به «ذو» آغاز میشد) و او ابن خنیس بن کربال بن هانی بن اصبح بن زیدبن قیس بن صیفی بن زرعةبن سبا الاصغر بود. ابرهةبن صباح و محمدبن نضربن تریم از ذوغیمان (یا آل ذی غیمان) هستند. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) قصری در یمن که نام آن قلاب بود و قبور بزرگان حمیر در آنجاست. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «غیمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر