معنی غیم
5 بازدید
[ غَ ] (ع مص) تشنه گردیدن و تفسیدن درون کسی. تشنگی و گرمی درون. (منتهی الارب) (آنندراج). تشنه شدن شتر و گرم شدن اندرون او، صفت مذکر آن غَیمان و مؤنث آن غَیمی ََ می آید. (از اقرب الموارد). || ابرناک گردیدن هوا. (منتهی الارب). ابری شدن آسمان. پوشیده شدن آن با ابر. (از اقرب الموارد). || (اِ) بیماریی است شتران را مانند قُلاب، جز اینکه قلاب مهلک است، و غیم مهلک نیست. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خشم نهانی. || ابر. (منتهی الارب). مقلوب و معرب میغ فارسی. ابر که آسمان را بپوشد. (دهار) (غیاث اللغات). سَحاب. ج، غُیوم و یکی آن غیمة. (از اقرب الموارد). ج، اَغیام. (دزی ج ۲ ص ۲۳۵). غَین. (اقرب الموارد) (نشوء اللغة العربیة ص ۴۵ و ۷۶). میغ. سحابة. سیوطی در المزهر آرد: ما علیه طحزور و نغاص و جذة و قزاع، و ما علی السماء طحرة و طحریة و قزعة و طحمریة و طحزور و طهلئة؛ ای شی ء من غیم -انتهی. - غیم هاطل؛ ابر ریزنده، چه غیم بمعنی ابر و هاطل بمعنی ریزنده است. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). || مِه. || اسفنج. (دزی ج ۲ ص ۲۳۵). اسفنج و ابر مرده. (ناظم الاطباء). بمعنی غمام است که ابر مرده باشد. و آن را ابر کهن هم میگویند و آن چیزی است بمانند نمد کرم خورده، و اسفنج البحر همان است. (از برهان قاطع) (آنندراج). رجوع به اسنفج شود. - غیم البحر؛ اسفنج. غیمه. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی جزء اول ص ۲۵۲).
کلمات همقافیه با «غیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر