معنی غنمی
7 بازدید
[ غَ نَ ] (ص نسبی) منسوب به غَنَم. رجوع به غَنَم شود. || آنکه طبیعت و خصیصهٔ گوسفند را داشته باشد. گوسفندصفت. (دزی ج ۲ ص ۲۲۹).[ غَ ] (اِخ) ابن مالک نجار. از انصار بود. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) سهل بن رافع غنمی خزرجی از جملهٔ انصار بود. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «غنمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر