معنی غلو

معنی واژه غلو

3 بازدید
[ غَ لْ وْ ] (ع مص) به نهایت بلند نمودن دست را در انداختن تیر، یا به نهایت قدرت دور انداختن تیر را. (منتهی الارب): غلا الرامی بالسهم غَلْواً و غُلُوّاً؛ رمی به اقصی الغایة، و عبارة القاموس «رفع یدیه لاقصی الغایة». (اقرب الموارد). تیر به هوا در انداختن تا کدام دورتر شود. (تاج المصادر بیهقی).
[ غُ ] (از ع، اِمص) مخفف غُلُوّ. از حد گذشتن. گزافکاری. مبالغه. رجوع به غُلُوّ شود: خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود انتبهوا.سنایی. هست چون شیعه را بر آل علی من رهی را به خدمت تو غلو از بد چرخ آسیاکردار خشک شد در دهان بنده خدو.سوزنی. شیر خود را دید در چه از غلو خویش را نشناخت آن دم از عدو. مولوی (مثنوی). پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره رویی و غلو. مولوی (مثنوی).
[ غُ لُ وو ] (ع مص، اِمص) غلو در امر؛ درگذشتن از حد آن. (منتهی الارب). از حد درگذشتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (مصادر زوزنی) (غیاث اللغات) (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی). تجاوز حد. گزاف کاری. گزافه. مبالغه : آفت ملک شش چیز است، حرمان... و غلو در عقوبت و سیاست و غیره. (کلیله و دمنه). || گران بودن. گرانی بها. (دزی ج ۲ ص ۲۲۵). || گران دادن. بهای بسیار خواستن. (دزی ج ۲ ص ۲۲۵). غلو به معنی غلاء غیر فصیح است. (النقود العربیة ص ۲۱۱). || به نهایت بلند نمودن دست را در انداختن تیر، یا به نهایت قدرت دور انداختن تیر را. (منتهی الارب). دست بلند کردن آنقدر که توان بلند کرد. (غیاث اللغات). || غلو سهم؛ بلند گردیدن در رفتن و درگذشتن حد را. || غلو نبت؛ بالیدن گیاه و درهم پیچیده و انبوه شدن. (منتهی الارب). || غلو دربارهٔ کسی؛ بدنام و رسوا کردن او را. (از دزی ج ۲ ص ۲۲۵). || (اصطلاح عروض) روی را در یک جا ساکن و یک جا متحرک آوردن، و این از عیوب قافیه است. مثال: صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا.حافظ. || حرکتی است که پیش از تنوین غالی واقع شود و تنوین غالی آن است که به قوافی مقید چسبد. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ذیل غلو و تنوین شود. || (اصطلاح بدیع) نوعی از مبالغه است. (کشاف اصطلاحات الفنون). و آن چنان باشد که مدعای متکلم به حسب عقل و عادت هردو محال باشد. (غیاث اللغات): ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شش شد و آسمان گشت هشت. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۲ ص ۳۰۴)در علم بدیع زیاده روی در وصف را سه مرتبه است: ۱- مبالغه. ۲- اغراق. ۳- غلو. مبالغه دون اغراق است و اغراق دون غلو، و غالباً تفکیک این سه از هم خاصه اغراق از غلو امری مشکل است و به همین جهت در بعضی از کتب بلاغت از جمله در المعجم و حدائق السحر فقط از اغراق سخن به میان آمده و مثالهای مبالغه و غلو نیز در ضمن اغراق ذکر شده است. مبالغه افراط در وصف است چنانکه از امکان عقلی و عادی خارج نباشد و ابن المعتز آن را «الافراط فی الصفة» نامیده است. (انوار الربیع ص ۵۰۷). مانند قول امرؤ القیس در وصف اسب خود: فعادی عداء بین ثور و نعجة دراکا و لم ینضح بماء فیغسل. یعنی اسب، گاو وحشی و میش را پی در پی به زمین انداخت و عرق نکرد تا شسته شود. سعدی فرمود: دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از نکومنظری دو صورت که گفتی یکی نیست بیش نموده در آیینه همتای خویش. اغراق افراط در وصف است به قسمی که عقلاً ممکن ولی عادةً ممتنع باشد. عمروبن الایهم گفته: و نکرم جارنا مادام فینا و نتبعه الکرامة حیث مالا. یعنی گرامی میداریم هرکه را به ما پناه آورد مادام که میان ما باشد و همراه او میفرستیم کرامت را هرجا که برود. و مانند این بیت فردوسی: چو بوسید پیکان سرانگشت او گذر کرد از مهرهٔ پشت او. اما غلو افراط در وصف است به حدی که هم عقلاً و هم عادةً محال باشد. گفته اند اول کسی که در شعر مبالغه و غلو کرد مهلهل بود. غلو یا مقبول و مستحسن است یا مردود و مستقبح. مقبول آن است که لفظی دال بر تشبیه یا گمان و توهم در آن باشد مانند: پنداری، گوییا، نزدیک شد که و امثال آنها، یا در عربی مانند کان، کاد، اوشک و نظایر آنها که الفاظ تقریب هستند؛ یعنی غلو را به صحت نزدیک میکنند، یا آنکه به طریقهٔ حسن تخییل و ترتیبات اوهام شعری باشد، یا از باب مجون و مطایبات به حساب آید، و اگر خالی از این الفاظ باشد غلو مردود است. و بعضی گفته اند: غلو مقبول آن است که بوی کفر و شرک و اهانت به مقدسات از آن استشمام نشود و هرچه غیر از این قبیل باشد غلو مردود است. بنابراین الفاظ تقریب و تشبیه از درجهٔ غلو میکاهد ولی در ماهیت آن که کفر و شرک باشد تغییری وارد نمیکند، چنانکه اگر نعوذ باللََّه در مقام خطاب به یکی از مخلوقات بگوییم، انت الواحد القهار، کفر گفته ایم و غلو ما مردود و مستقبح است و هرگاه بگوییم: کانک الواحد القهار، با آنکه ادات تقریب بکار برده ایم باز کفر گفته و راه ضلال رفته ایم و غلو هم مردود است نه مقبول. پس در تعریف غلو مقبول باید گفت: آنچه عقلاً و عادةً محال ولی از هر شائبهٔ کفر و اهانت مذهبی به دور باشد، و غلو مردود آن است که آن نیز عقلاً و عادةً محال ولی متضمن کفر و توهین به مقدسات دینی باشد، و هریک از این دو ممکن است با ادات تقریب و تشبیه همراه باشد یا نباشد، و ممکن است از باب مجون و مطایبات باشند یا نباشند. و الفاظ دال بر تقریب و تشبیه اختصاص به غلو ندارد بلکه اغراق چنانکه از مثالهایش مشهود است ممکن است مقرون به این قبیل ادات باشد. مثالهایی برای غلو مقبول: {/Bیَکََادُ زَیْتُهََا یُضِی ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نََارٌ. ۲۸-۳۵۲۴:۳۵/}(قرآن ۲۴/۳۵)؛ یعنی نزدیک است که روغن آن (چراغ) روشن شود و اگر چه آتش بدان نرسد. ابن المعتز گوید: یکاد یجری من القمیص من ال نعمة لولا القمیص یمسکه. یعنی نزدیک است که به سبب نرمی اندام از پیراهن فروریزد اگر پیراهن او را نگه نمیداشت. سعدی فرماید: بیم است چو شرح غم هجر تو نویسم کآتش به قلم درفتد از سوز درونم. همو گوید: اگر چون موم صد صورت پذیرم به هر صورت به دل نقش تو گیرم تو تا بخت منی هرگز نخوابم تو تا عمر منی هرگز نمیرم. شاعری گفته است: دردا که فراق ناتوان ساخت مرا در بستر ناتوانی انداخت مرا از ضعف چنان شدم که بر بالینم صد بار اجل آمد و نشناخت مرا. فردوسی گوید: شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب. عنصری گوید: گر به دریا برگذاری تو سموم قهر خویش ماهیان را زیر آب اندر همه بریان کنی. همو گوید: چون دو رخ او گر قمرستی به فلک بر خورشید یکی ذره ز نور قمرستی چون دو لب او گر شکرستی به جهان در صد بدرهٔ زر قیمت یک من شکرستی. مثالهایی برای غلو مردود: ابن درید گوید: مارست من لو هوت الافلاک من جوانب الجو علیه ماشکا. یعنی ای روزگار کسی را آزمودی که اگر افلاک از اطراف فضا بر او فروافتند شکایت نمیکند. و نزدیک بدین مضمون سعدی فرماید: بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم. ابن هانی در خطاب به المعز لدین اللََّه گوید: ماشئت لاماشاءت الاقدار فاحکم فأنت الواحد القهار. آنچه تو بخواهی همان میشود نه آنچه قضا و قدر بخواهد، پس حکم کن زیرا تویی واحد قهار. علی بن جبله معروف به عکوک گوید: انت الذی تنزل الایام منزلها و تنقل الدهر من حال الی حال و مامددت مدی طرف ای احد الاقضیت بارزاق و آجال. یعنی تو کسی هستی که روزگار را در جای خود قرار میدهی و فرودمی آوری، و زمانه را از حالی به حالی میگردانی، و چشم خود را به سوی کسی بازنکردی مگر اینکه به روزیها و اجلها فرمان دادی. مسعودسعد گوید: تو بنیاد فضلی و اصل سخائی به فضل و سخا حیدر و مرتضائی به نیکی خلیلی به پاکی کلیمی به روی و خرد یوسف و مصطفائی. انوری گوید: زهی به تربیت دین نهاده صد انگشت مآثر ید بیضات دست موسی را به خاکپای تو صد بار بیش طعنه زده ست سپهر تخت سلیمان و تاج کسری را. {aشاعران غالی. a}شاعرانی که غلو مردود و قبیح بسیار دارند، در ادبیات عرب عبارتند از ابونواس (متوفی به سال ۱۹۸ هـ . ق.)، ابوالطیب متنبی (متوفی به سال ۳۵۴ هـ . ق.) و ابن هانی اندلسی (متوفی به سال ۳۶۲ هـ . ق.) و ابوالعلاء معری (متوفی به سال ۴۴۹ هـ . ق.) و ابن النبیة (متوفی به سال ۶۱۹) و جز آنان، و در ادبیات فارسی نیز شعرا در بارهٔ ممدوحان خود غلو کرده اند لیکن نه از لحاظ کیفیت و نه از لحاظ کمیت هرگز به درجهٔ شعرای عرب نمیرسند و مناعت نفس آنان اجازه نداده است که ممدوح خود را صریحاً با خالق یکتا برابر گذارند. اشعار غلوآمیز فارسی را باید در آثار مسعود سعد، انوری، قطران، خاقانی، امیر معزی، مختاری، غضایری و ظهیر فاریابی پیدا کرد. || (اصطلاح اصحاب ادیان و ارباب ملل و نحل) در اصطلاح این گروه غلو اعتقاد به الوهیت بشر است از جهتی از جهات خدایی یا صفتی از صفات الهی. به تعبیر دیگر غلو در اسلام عبارت است از اعتقاد به خدایی پیغمبر و ائمه و افراد دیگر از هر جهت و هر صفت، یا ایمان به شرکت ایشان با خدا در معبودیت یا در آفرینش خلق و اعطای روزی و جز اینها، یا در صفات ذاتی خدا مانند قدرت و علم و حکمت، یا اعتقاد به اینکه خداوند در آن افراد حلول کرده یا با آنان متعهد شده است یا اینکه آنان بدون وحی و الهام ربانی به امور غیبی آگاهند. یا قول به اینکه ائمه پیغامبران خدا هستند یا اعتقاد به اینکه ارواح آنان به تناسب در جسد یکدیگر رفته است، یا قول به اینکه معرفت و شناسایی آنان از بنده اسقاط تکلیف میکند، و او را از اطاعت بی نیاز میسازد، و تکلیف ترک معاصی را از او برمیدارد. (رجوع به بحار ج ۷ ص ۲۶۴ شود). و همهٔ این غلوها را میتوان تحت عنوان «غلو الحاد» درآورد. اما دربارهٔ «ظهور» غلاة میگویند ظهور وجود روحانی در پیکر انسانی امری است که هیچ عاقل و فرزانه ای آن را نمیتواند انکار کند. ظهور ممکن است بر جانب خیر باشد مانند ظهور جبرئیل بر پیکر آدمی و تمثل او به صورت اعرابی، و ممکن است ظهور در محال شر باشد، مانند ظهور شیطان به صورت انسان، به حدی که در پیکر او مرتکب شرور و اعمال زشت شود. در نظر غلاة معرفت حق تعالی ممکن نیست مگر اینکه از مقام اطلاق تنزل کند و به کسوت قید درآید و ممثل و متجسد خود را بشناساند و خلق را به خویش عارف گرداند. {aتأثیر غلو و افکار غلاة در ادبیات:a} غلو را میتوان بر سه قسم تقسیم کرد: ۱- غلو الحاد. ۲- غلو تصوف . ۳- غلو شعر و احساسات (یا غلو ادبی). غلو الحاد از نوع غلو عبداللََّه بن سبا در حق علی بن ابی طالب است که به آن حضرت گفت: «انت انت» یعنی انت الا له، و مباحث تألیه، تجلی، ظهور، اتحاد (وحدت وجود)، حلول تناسخ، فرشته پرستی، اقانیم ثلاثه و جز آنها از قبیل غلو الحاد محسوب میشوند. (رجوع بر یکایک مدخل های مزبور شود). غلو تصوف از قبیل گفتهٔ حسین بن منصور حلاج که دم از «انا الحق» میزد، و سخن ابوسعید ابوالخیر که میگفت «لیس فی جبتی سوی اللََّه» و گفتهٔ بایزید بسطامی که «سبحانی مااعظم شأنی» ورد زبانش بود. اما غلو شعر و احساسات در اکثر مواردی که غلو به نظر دینی و اعتقادی می آید ممکن است سرچشمه اش غلیان احساسات و طغیان عواطف باشد، چنانکه بسیاری از گویندگان شیعه در وصف ائمه عموماً و علی بن ابی طالب خصوصاً اشعاری ساخته و سخنانی بر زبان رانده اند که بوی کفر و غلو از آنها استشمام میشود، لیکن با استقصا در دیوان شاعر حتی با تفحص و دقت در همان قصیده می بینیم که شاعر غالی نیست، و اشعار او که متضمن غلو است از روی عقیده نیست بلکه مبتنی بر احساسات و عواطف است، البته در برابر این دسته از شعرا گویندگانی هستند که غلو دربارهٔ ائمه عقیدهٔ دینی آنان بوده، و اعتقادات مذهبی خود را به لباس نظم درآورده اند. بنابراین همچنانکه دلیل خطابی و شعری جای دلیل منطقی و عقلی را نمیتواند بگیرد، از روی احساسات و افکار شاعرانهٔ گوینده نیز نمیتوان حکم کرد که فلان گفتار عقیدهٔ دینی گوینده است مگر آنکه گوینده به طور صریح عقیدهٔ دینی خود را در مواردی چند بیان کرده باشد، و اساساً چنانکه پیشتر گفته شد مبالغه و اغراق و غلو از عناوین محسنات شعری و از صنعتهای عادی کلام منظوم است، و مقصود نظامی از بیت معروف: در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او که در نصیحت به فرزند خود گفته است اشاره به همین نوع از صنایع شعری است، و در ادب عرب نیز آمده است: «احسن الشعر اکذبه و اعذبه اکذبه» (انوار الربیع ص ۵۰۶). مردم نیز در گفتگوهای عادی و روزمرهٔ خود الفاظ و اصطلاحاتی به کار میبرند که اگر معنی حقیقی آن الفاظ مراد باشد همه کفر و غلو است مانند قبله گاهی برای تجلیل مقام پدر، و لفظ پرستش و پرستیدن برای بیان شدت محبت و نظایر آن. بنابر آنچه گفته شد فرق است بین ادعای فرعون که میگفت: «انا الحق» و سخن حسین بن منصور حلاج که میگفت: «انا الحق». اول غلو الحاد است ولی دوم از غلیان احساسات و طغیان عواطف است. اینجا مبادی تصوف و باریک اندیشی های عارفانه در کار است و مبنای کلام بر خودشکنی و خرق حجاب انانیت و محو کامل و فناء فی اللََّه است. چون خود را نمی بیند تنها خدا را می بیند و زبانش به «انا الحق» گویا میشود، البته این خود حال است نه مقام. صوفی در این مرحله به قول علاءالدولهٔ سمنانی (متوفی به سال ۷۳۶ هـ . ق.) با «لطیفهٔ انانیه» سر و کار دارد نه با «لطیفهٔ حقیه». آن کسی که به زیارت قبر حلاج رفته بود وقتی نوری از مشهد او ساطع دید، گفت: «یارب! ماالفرق بین قوله: انا الحق، و بین قول فرعون: انا ربکم الاعلی»؟ به وی الهام شد: ان فرعون رأی نفسه و غاب عنا و هذا رآنا و غاب عن نفسه. مولانا فرماید: گفت فرعونی انا الحق گشت پست گفت منصوری انا الحق و برست این انا را رحمة اللََّه ای محب و آن انا را لعنة اللََّه در عقب زآنکه آن سنگ سیه بُد این عقیق آن عدو نور بود و این عشیق. {aنمونه هایی از اشعار غلوآمیز:a} شاعری در مدح حسن بن زید علوی صاحب طبرستان گفت (ابن الاثیر ج ۶ ص ۵۵): اله فرد و ابن زید فرد. ابن ابی الحدید (متوفی به سال ۶۵۵ هـ . ق.) در «القصائد السبع العلویات» اشعار غلوآمیز در مدح حضرت علی بن ابی طالب دارد، از جمله گوید: تقیلت افعال الربوبیة التی عذرت بها من شک انک مربوب طراز یزدی در وصف علی گفته است: ای امیر عرب ای کآینهٔ غیب نمایی بر سر افسر سلطان ازل ظل همایی در پس پرده نهان بودی و قومی به جهالت حرمت ذات تو نشناخته گفتند خدایی پس چه گویند ندانم گر ازین طلعت زیبا پرده برداری و آن گونه که هستی بنمایی. در دیوان سلطانی (ص ۱۲) آمده: علی ز ذروهٔ امکان قدم فراتر زد که ز آفرینش با او برابری کندا؟ در همان دیوان (ص ۷۷) این ابیات نیز غلوآمیز است: نکردی ورد اگر نام ترا ذوالنون پیغمبر بر او زندان شدی تا حشر بطن ماهی دریا گروه قبطیان را گر ولایت راهبر بودی بر ایشان کی شدی غالب به دعوت معجز موسی نمیگفتی اگر یک شمه مدحت عیسی مریم نمیکردی به نطق روح بخش اموات را احیا. و نیز در مخزن لآلی (ص ۵۰) آمده: روان از اوست [ از علی است ] به هر پیکری و در گیتی نمرد وی نفسی تا بدو نگفت بمیر. و نیز در مخزن لآلی (ص ۵۳) دربارهٔ میلاد حضرت علی (ع) آمده: دهید مژده که حق گشت آشکار امروز نمود جلوه رخ پاک کردگار امروز. از اشعار غلوآمیز مونس علیشاه ذوالریاستین قصیده ای است به مطلع زیر: منشأ کن فکان علیست علی مبدأ انس و جان علیست علی... موافق علیشاه نعمةاللهی در همین معنی گفته است (دیوان صص ۲۴ -۲۶): خسرو ملک جان علیست علی جان جان جهان علیست علی ... آنکه ادراک ذات اوست برون از قیاس و گمان علیست علی ... ای که از بی نشان نشان جویی بی نشان را نشان علیست علی آنکه در ذات او شود حیران خرد خرده دان علیست علی. صفیعلیشاه از زبان علی بن ابی طالب گوید: من طلسم کنز و گنج لاستم چون به کنز لا رسی الاستم هم ز الا هم ز لا بالاستم نقطه ام با را به باگویاستم کژ مغژ تا راست پندارت کنم. همو در زبدة الاسرار (ص ۲۴) گوید: مظهر کل عجایب اوست او فرد مطلق ذات واجب اوست او. از اشعار مولانا جلال الدین مولوی قصیده ای به مطلع زیر شامل غلو عارفانه است: هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد هر دم به لباس دگران یار برآمد گه پیر و جوان شد...
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید